قسمت پنجاه و چهار رمان سجده عشق
چای را دم کرد و آرام به اتاق برگشت.
جلوی آینه ایستاد و موهایش را مرتب کرد.
کرم کمی به صورتش زد و رژ لب کمرنگی کشید.
پیراهن صور...
قسمت پنجاه و سه رمان سجده عشق
عزیز سرش را برگرداند:
_کدوم خونه؟
آسِنا دست عزیز را فشرد بعد با لبخند گفت:
_خونه ی خودم.
قلب عزیز آرام لرزید،اما آسنا تصمیم...
قسمت پنجاه و دو رمان سجده عشق
اشک دوباره در چشمهای آسِنا جمع شد.
دست هایش را بوسید و گفت:
_خدا نکنه عزیز...
عزیز لبخند کمجانی زد:
_مرگ من که اینجوری یو...
قسمت پنجاه و یک رمان سجده عشق
پرستار بالای سر عزیز خم شد. اکسیژن را روی صورتش نگه داشت و نبضش را دوباره گرفت. نگاهش اینبار دقیقتر شد.
آرام گفت:
_نبض داره… ضع...
قسمت پنجاه رمان سجده عشق
اما عزیز جواب نداد.
فقط یک نفس عمیق کشید که نصفه ماند.
نفس عزیز کند شده بود و به سختی بالا می آمد.
رنگش همانند گچ سفید شده بود...
قسمت چهل و نه رمان سجده عشق
عزیز همانطور که موهای آسِنا را آرام نوازش میکرد، لحظهای چشمهایش را بست؛ انگار هر گریهی او، زخمی قدیمی را تازه میکرد.
به یاد آو...
قسمت چهل و هشت رمان سجده عشق
فتانه که کنار دیوار ایستاده بود، با شنیدن جمله مکث کرد.
چشمانش را ریز کرد و آهسته گفت:
_یعنی امشب نمیاد؟
حاج عمران نگاه سنگینش...
قسمت چهل و هفت رمان سجده عشق
حاج عمران چند ثانیه هیچ نگفت.
انگار آخرین جملهی آسِنا،چیز سنگین را در گلویش انداخته بود.
نگاهش از زمین بلند شد و به نقطهای نامع...
قسمت چهل و شش رمان سجده عشق
حاج عمران نفسش راست نمی شد.
گفتن آن حرف و تصمیمش برایش دشوار بود،اما آسنا نگاه میکرد و منتظر بود زبان حاج عمران باز شود.
حاج عمرا...
قسمت چهل و پنج رمان سجده عشق
حاج عمران دیگر مثل قبل حرف نمیزد.
تصمیمش را از قبل گرفته بود اما حالا فقط میخواست آن را طوری بگوید که کمتر زخمی کند.
نگاهش را ا...