مجموعه داستانهای ریوان
رمان
در اینجا مجموعهای کامل از بهترین آثار رمان های فارسی را در اختیار علاقه مندان کتاب و ادبیات قرار میدهد. در این بخش میتوانید انواع رمان عاشقانه، اجتماعی، هیجانی، طنز و سریالی را مطالعه کنید و با نویسندگان خلاق و داستانهای جذاب آشنا شوید.
قسمت چهل و شش رمان سجده عشق
حاج عمران نفسش راست نمی شد.
گفتن آن حرف و تصمیمش برایش دشوار بود،اما آسنا نگاه میکرد و منتظر بود زبان حاج عمران باز شود.
حاج عمرا...
قسمت چهل و پنج رمان سجده عشق
حاج عمران دیگر مثل قبل حرف نمیزد.
تصمیمش را از قبل گرفته بود اما حالا فقط میخواست آن را طوری بگوید که کمتر زخمی کند.
نگاهش را ا...
قسمت چهل و چهارم رمان سجده عشق
قلب آسِنا ایستاد اما فتانه ادامه داد:
_به خدا من بدون تو کم میارم.
اشک در چشمهای آسِنا جمع شد.
چه تناقض تلخی!
فتانه از او ...
قسمت چهل و سه رمان سجده عشق
این جمله مثل جرقهای کوتاه فضا را برید.
عمو کاظم سریع گفت:
_بس کنید…
اما دیگر دیر شده بود.
حاج عمران آرام از جایش بلند شد.
...
قسمت چهل و دو رمان سجده عشق
عمو کاظم چیزهایی فهمیده بود و انگار این قسمت را نمیخواست بشنود، اما مجبور بود.
عدنان از جا بلند شد، یک قدم نیمهبلند به جلو برداشت:...
قسمت چهل و یک رمان سجده عشق
حاج خانوم نیشگون آرامی از بازوی سودابه گرفت و سودابه آرام گرفت.
عدنان کنار گوش پدرش گفت:
_اینطوری میخوای این دوتا رو هوو کنی؟کسی ...
قسمت چهل رمان سجده عشق
فضا توی خانه یکدفعه سنگینتر شد. و سکوتی بعد از کلمات آسِنا اتفاق افتاد.
آسِنا جملهاش را که گفت، انگار خودش هم از صدای لرزانش ترسی...
قسمت سی و نهم رمان سجده عشق
عدنان هنوز یک قدم از آستانهی در فاصله داشت. دستش روی چارچوب مانده بود. نگاهش برای یک لحظه ی کوتاه، نرم شد و انگار چیزی در عمق وجودش تک...
قسمت سی و هشتم رمان سجده عشق
عدنان مکث کرد.
دلش نمیخواست حتی یک لحظه هم از این جمع جدا شود، و با پدرش تنها بماند اما مجبور بود.
چند قدم دورتر، کنار دیوار خشت...
قسمت سی و هفتم رمان سجده عشق
عدنان نگاهش را دزدید و بی تفاوت به سمت دستشویی رفت.
وقتی برگشت،فتانه آرام از جا بلند شد.
پیراهن آبی رنگی را که روی دستش بود جلو آ...