رمان
قسمت دوم سرگذشت فریبا
تا رسیدم جلوی در خونهاش، دلم شور میزد.
نه از ترس اینکه کار اشتباهی میکنم، از ترس اینکه به اون دختری که قبلتر بودم برنگردم.
در رو ...
قسمت اول سرگذشت فریبا
ترم سوم دانشگاه بودم.
جزو دانشجوهای ممتاز.
نمرههام بالا بود، اساتید تحسینم میکردن، و حتی چند تا از بچهها یادداشتهامو برای خوندن م...
داستان پنجم به نوشته ریوان
من مجید هستم.
یه پسر سرزنده بودم که توی خونه، زیر سایهی پدر و مادرم زندگی میکردم.
زندگی خوبی داشتیم، و مثل تمام زندگیها، توی خونهی ...
داستان چهارم به نوشته ریوان
با حرص گفتم:
_یعنی چی "میخوان برگردن به هم"؟ تو چی؟ تو کجای این تصمیمی؟
صدام بلندتر شده بود، اما بغض نمیذاشت قوی باشه.
مادرم!
نه، زنِ...
داستان سوم به نوشته ریوان
با حرص گفتم:
_یعنی چی "میخوان برگردن به هم"؟ تو چی؟ تو کجای این تصمیمی؟
صدام بلندتر شده بود، اما بغض نمیذاشت قوی باشه.
مادرم!
نه،...
داستان دوم به نوشته ریوان
ساعت ۹ شب بود و من مثل هرشب مشغول تمیز کردن و نظافت خونه بودم.
منوچهر هنوز خونه نیومده بود و بچه ها هم مثل همیشه توی سر و کله ی هم میز...
داستان اول به نوشته ریوان
به نام خدا.
من ملیکا هستم.
تازه دبیرستانم رو تموم کرده بودم که پسر همسایه مون که تازه از سفر برگشته بود اومد خواستگاریم.
انقدر خانوا...
معرفی رمانهای محبوب و پرطرفدار
معرفی رمانهای محبوب و پرطرفدار مسیری است که شما بتوانید با دنیای رمان آشنا شوید. به قول گفته ارسطو فیلسوف بزرگ، خواندن داستان نیاکان و...
قسمت نهم عمارت آقا سلیم
با صدای نازکی گفت:
_حالا کجا هست این جایی که میگین؟
_دخترا اسمشو گذاشتن "عمارت آقا سلیم"
ساحل ساکت شد و بعد چند دقیقه معصومانه خوا...