بلاگ
قسمت دوم سرگذشت سمانه
دست هام طوری میلرزید و بدنم داشت بی حس میشد.
نتونستم حتی چیزی بگم که خواهر شوهرم گفت:
_بدنیست که باباجان یکم خوش نمکه!
خیلی نگه داشتن خودم سخت بود و سینه م از شدت بغضی که باید نگه میداشتم،داشت میسوخت.
شوهرم که تاب این حال منو نداشت میخواست جواب بده که دستش رو گرفتم تا سکوت کنه.
دیگه هیچی از گلوم پایین نرفت و هیچ جوابی ندادم نه به خاطر اینکه جواب نداشتم به این دلیل که نمیخواستم حرمت مهمون رو زیر پا بذارم.
اما دلم بدجور شکست انقدری شکست که دلم میخواست زودتر تنها بشم.
اونشب بعد رفتن مهمون ها تا صبح خوابم نبرد.
چطور اون حرفو زد؟
به غذایی که قبلا مادرشوهرم تست کرده بود و گفته بود نمکش کمه گفت شور؟
باورم نمیشد یه مرد انقدر راحت دل بشکنه.
اونم دل شیشه ای منو.
این حرف برام بس بود که مهر پدرشوهرم به کل از دلم بره.
از اون روز به بعد حتی یه کلمه هم باهاش حرف نمیزدم.
از اون شب گذشت…
هرچقدر من سعی کردم فراموش کنم نتونستم و انگار خستگی تمام کارهای اون مهمونی از دوشم نمیرفت.
شوهرم چند روزی بود حالش خوب نبود.
انگار یه بغض سنگین توی گلوش بود.
دیگه صبرم سر اومد و پرسیدم:
_چی شده چرا انقدر تو خودتی؟
انگار منتظر بود یه نفر باهاش حرف بزنه و گفت:
_نمیدونم چی میشه ولی برای بابام دعا کن
نگران شدم و گفتم:
_مگه چی شده؟
سرش رو تکون داد و گفت:
_بابام یه مدته هیچی از گلوش پایین نمیره و انگار راه گلوش رو بستن
از ته دلم برای پدر همسرم ناراحت شدم ولی
چیزی نگفتم و فقط ساکت موندم.
آزمایش پشت آزمایش.
هیچکس نمیفهمید چشه.
اون شب یادم بود اما دلم نمیخواست این اتفاق براش بیفته.
یه روز که به خونه ی پدر شوهرم برای عیادت رفتم هنوز سگرمه های پدر شوهرم توی هم بود.
مادرشوهرم اومد کنارم نشست و گفتم:
_برای پدرجان ختم صلوات نذر کردم تا انشاالله حالشون خوب بشه.
مادر شوهرم اشک توی چشمش جمع شد و گفت:
_الهی دورت بگردم که انقدر مهربونی…
و بعد رو به پدرشوهرم گفت:
_میدونی چرا این بلا سرت اومد؟چون دل این دختر مظلوم رو شکستی!به غذایی که هیچ عیب و ایرادی نداشت گیر دادی و حالا حسرت خوردن یه آب تو دلت مونده…
اونشب برام مثل روز روشن شد اما گفتم:
_مادرجون ولش کنید
دستم رو گرفت و گفت:
حلالش کن دخترم
پدرشوهرم همانطور که روی صندلی لم داده بود، اخم کرده بود و هیچ جوابی نداد. انگار حتی نمیخواست قبول کنه کارما چی میگه.
من هیچ چیزی نگفتم.
نه حلال کردم، نه چیزی گفتم… فقط نگاه کردم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم.
و اون روز بود که فهمیدم: بعضی دلها حتی وقتی حق با اوناست، هیچ وقت تغییر نمیکنن.
بعضی آدمها مثل پدرشوهرم، حتی وقتی خطا کردن، حاضر نیستن قبول کنن.
و اونی که جواب میده خداست.