قسمت اول سرگذشت سمانه
سنی نداشتم که با پسری که فامیل بابام بود ازدواج کردم.
من دختر آرومی بودم به قدری آروم بودم که هرکی هرچی دلش میخواست بهم میگفت.
بی زبون نبودم اما دلمنمیخواست کسی از دستم ناراحت بشه.
اوایل زمستون بود و روزها کوتاه.
از شوهرم خواستم که یه شب خانواده ش رو دعوت کنیم،اما چون هربار دعوت میکردم یه کدورتی پیش میومد شوهرم مانع شد.
بالاخره راضیش کردم و کل فامیلش رو به خونه مون دعوت کردم.
شوهرم گفت:
_خودتو اذیت نکن یه چیزی از بیرون میگیریم
اما من قبول نکردم که خرج اضافه روی دست شوهرم بیفته و گفتم خودم غذا میپزم.
شوهرم اضطراب داشت و خانواده ش رو میشناخت اما من چون چندین بار به خونه هاشون رفته بودم وظیفه ی خودم میدونستم ازشون پذیرایی کنم.
صبح خروس خون از خواب بیدار شدم.
سبزی قورمه سبزی رو تفت دادم و غذارو بار گذاشتم.
بوی غذا توی فضای ساختمون پیچیده بود و وقتی شوهرم از سرکار اومد کلی از من تعریف کرد.
تمام کارها رو کردم و شب که شد مهمون ها اومدن.
با ظاهری مرتب که در شان مهمون ها باشه به استقبالشون رفتم و با خوش رویی ازشون پذیرایی کردم.
اما پدرشوهرم اخم هاش از هم باز نمیشد.
هرچی لبخند میزدم،هرچی پذیرایی میآوردم اما بی فایده بود.
تا اینکه موقع شام رسید.
قبل از شام خواستم مادرشوهرم نمک غذا رو تست کنه و وقتی که خورد گفت نمکش کمه.
اما من اجازه ندادم باز هم نمک بریزه و ترجیح دادم نمکدان سر سفره ببرم که اگه کسی غذا به دهانش بی نمک اومد نمک بزنه.
قورمه سبزی ها رو خواهرشوهر بزرگم کشید و برنج رو با زعفران اعلا،خواهرشوهر دیگه م.
همه توی تکاپو بودن و یه سفره ی قشنگ چیدیم.
شوهرم بشقاب همه رو پر از برنج کرد و همه کنار هم نشستن و شروع به خوردن شام کردن.
شوهرم وقتی که خورد کنار گوشم گفت:
_دمت گرم با این آشپزیت
اما هنوز حرف شوهرم تموم نشده بود که پدرش قاشق رو انداخت.
صدای قاشق روی بشقاب منو از جا پروند.
همه ی نگاه ها سمتش چرخید و اون رو به من توپید:
_یه آشپزی هم بلد نیستی؟تو نمیدونی ما فشار خون داریم؟میخوای ما رو بکشی با این غذای شورت؟