داستان
قسمت بیست و هشتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و هفتم سرگذشت مارال
به احمد نگاه کردم که جلو اومد و گفت:
_به خانوم من چی میخوای بگی؟
زن عمو دستم رو گ...
قسمت بیست و هفتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و ششم سرگذشت مارال
چیزی نگفتم و هنوز از احمد خجالت میکشیدم.
بعد خوردن صبحانه آماده شدم و همراه احمد به آ...
قسمت بیست و ششم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و پنجم سرگذشت مارال
روزها میگذشت.
احمد معمولا ناهار نمیومد و کار رو بهونه میکرد اماشبها با هم غذا میخ...
قسمت بیست و پنجم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و چهارم سرگذشت مارال
چشمامو بستم و سعی کردم آروم بشم، اما هیچ آرامشی نبود.
بدنم سرد و خسته بود، انگار همه ...
قسمت بیست و چهارم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و سوم سرگذشت مارال
چیزی نگفتم. فقط نگاهش نکردم.
یهدفعه مچ دستم رو گرفت:
_دارم باهات حرف میزنم!
در...
قسمت بیست و سوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و دوم سرگذشت مارال
هیچی نگفتم.
چند ثانیه بهم خیره نگاه کرد و بعد آرومتر، اما جدی گفت:
_اینجا دیگه ا...
قسمت بیست و دوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و یکم سرگذشت مارال
نفس توی سینهم گیر کرده بود.
دستم هنوز روی دستگیره بود، اما انگار جون نداشتم فشارش بد...
قسمت بیست و یکم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیستم سرگذشت مارال
هیچکس چیزی نگفت.
فقط صدای قاشق احمد بود که به بشقاب میخورد.
من هنوز لقمهای که توی دهانم گذ...
قسمت بیستم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت نوزدهم سرگذشت مارال
بعد از عقد و لمس دستهای احمد عاقد چند برگه جلوی من آورد و بدون خوندن هیچ کلمه ای امضا کردم.
...
قسمت نوزدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت هجدهم سرگذشت مارال
زن عمو جلوی اپن نشسته بود و زانوش رو بغلش گرفته بود.
حتی به زن عمو هم نگاه نکردم و روی مبل...