مجموعه داستانهای ریوان
داستان
این بخش شامل مجموعهای متنوع از آثار کوتاه و بلند است که در ژانرهای مختلف منتشر شدهاند. این بخش برای مخاطبانی مناسب است که به دنبال مطالعه داستانهای جذاب و خواندنی در زمانی کوتاهتر از رمان هستند.
قسمت چهل و سوم سرگذشت مارال
مسیر طولانی به نظر میرسید. شهر انگار خواب بود و من حس میکردم از همه دنیا جا موندم.
بالاخره ماشین جلوی یه خونه قدیمی توقف کرد.
ن...
قسمت چهل و دوم سرگذشت مارال
زن چادری سریع گفت:
_نه دختر خوب به ما اعتماد کن.
بازپرس از جاش بلند شد.
قد بلندش باعث شد بیشتر از قبل جدی به نظر برسه:
_فعل...
قسمت چهل و یکم سرگذشت مارال
بازپرس نگاهی به مامور خانوم انداخت و بعد پرسید:
_خانواده ت کجان؟
سرم رو پایین گرفتم و اشکهام میریخت و بعد گفتم:
_مامانم ولم ک...
قسمت چهلم سرگذشت مارال
آروم پرسید:
_اون زن چکارته؟
وقتی به المیرا رسیدم، مکث کردم.
اون جملهاش توی گوشم پیچید: «چیزی نگی…»
بازپرس متوجه سکوت شد و پرسید:
...
قسمت سی و نهم سرگذشت مارال
همه توی اتاق یه لحظه ساکت شدن،معلوم بود از حضور یکدفعه ای بازپرس شوکه شدن.
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم، مردی وارد شد.
نه خیل...
قسمت سی و هشتم سرگذشت مارال
هنوز درست ننشسته بودم که یه خانوم با چادر جلو اومد.
نگاهش دقیق بود.
سمتم خم شد:
_صبر کن ببینم… چند سالته؟
دستهام ناخودآگاه...
قسمت سی و هفتم سرگذشت مارال
سمت پنجره رفتم.
هیچی دیده نمیشد. شیشه انگار فقط دیوار بود، نه راهی به بیرون.
انگار هر خبری بود پشت اون دیوارها جریان داشت و قرار...
قسمت سی و ششم سرگذشت مارال
اخم هام توی هم رفت و گفتم:
_احمد دهنتو ببند...حالم ازت بهم میخوره با خرید کادو و خوراکی نمیتونی منو گول بزنی
_گول چیه؟من حسم واقع...
قسمت سی و پنجم سرگذشت مارال
کمربند به بدن اون خورد و گفت:
_نکنید احمدآقا حامله ست گناه داره
احمد امون نداد و اصلا توی حال خودش نبود.
یکی به من میزد یکی ه...
قسمت سی و چهارم سرگذشت مارال
با دیدن اون صحنه قلبم یک لحظه نزد.
انگار تمام وجودم رو از من گرفته بودن.
هیچی نمیفهمیدم.
نگاهم به رو به رو خیره شد و گفتم:
_ احمد!!...