داستان
قسمت هجدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت هفدهم سرگذشت مارال
هوا تاریک شد.
روی تخت نشسته بودم و هنوز اشک چشمم خشک نشده بود.
مریم وارد اتاق شد.
صو...
قسمت هفدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت شانزدهم سرگذشت مارال
کنار ماشین ایستاده بودم و آفتاب روی صورتم میخورد، اما انگار زیر برف وایستاده بودم.
دستهام...
قسمت شانزدهم سرگذشت مارال
نگاهم نکرد
سکوت افتاد.
از اون سکوتهایی که پر از حرفهای نگفتهست.
احمد به صندلی تکیه داد. با لبخند گفت:
_سال دیگه بچه ی او...
قسمت پانزدهم سرگذشت مارال
یه نگاه کوتاه به من انداخت و من حرف نمیزدم که سرم داد زد:
_خو یه چیزی بگو عه....
بغض توی گلوم پیچید.
بیشتر بخوانید: قسمت چهارد...
قسمت چهاردهم سرگذشت مارال
دستم ناخودآگاه مشت شد. یعنی چی «پاشین»؟
زنعمو سریع گفت:
_کاظم… مارال حالش خوب نیست…
عمو اخم کرد:
_خوب میشه!تو زیادی نازشو ...
قسمت سیزدهم سرگذشت مارال
بلند شدم. لباس مدرسه رو در آوردم و تا کردم و گوشهی تخت گذاشتم.
یه لحظه مکث کردم. انگار داشتم یه تیکه از خودمو کنار میذاشتم .
بی...
قسمت دوازدهم سرگذشت مارال
چشمهاش خیس شد. گفت:
_پس کی غصه تو بخوره؟
بغلم گرفت و با هم با های های بلند گریه کردیم.
بیشتر بخوانید: قسمت یازدهم سرگذشت مارا...
قسمت یازدهم سرگذشت مارال
عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود .
عمو از خواب بیدار شد و با صدای خوابآلود اخم کرد و گفت:
_باز چی شده نصفهشب؟
زنعمو خواست حرف ...
قسمت دهم سرگذشت مارال
زنعمو سمتش برگشت:
_یعنی چی «بعداً»؟تو داری این بچه رو میدی دست گرگ!
عمو داد زد:
_کافیه طیبه!تو زیادی احساسی شدی.
...
قسمت نهم سرگذشت مارال
قسمت هشتم سرگذشت مارال
عمو چند ثانیه همونطور ایستاد. دستهاش پشت کمرش قفل شده بود. نگاهش از روی زنعمو رد شد و روی احمد موند.
ب...