داستان
قسمت هشتم سرگذشت مارال
جواب ندادم. فقط با دست لرزون پشت سرمو نشون دادم.
احمد هنوز همونجا ایستاده بود. سیگارش رو انداخت زمین و با کفشش له کرد.
و بعد وار...
قسمت هفتم سرگذشت مارال
یه نفر از اون طرف خیابون نگاهمون کرد و بلند گفت:
_هوی مرتیکه مزاحم دختر مردم شدی؟
سمتش دوید و میخواست دعوا بشه که من فرار کردم.
...
قسمت ششم سرگذشت مارال
هقهقکنان گفتم:
_شنیدم که به شما گفت اگه راضی نشم منو میدزده!
بدنش یههو سفت شد. دستش محکمتر دور شونهم حلقه شد. با صدایی که می...
قسمت پنجم سرگذشت مارال
زنعمو سکوت کرد، انگار تردید داشت.
احمد چند ثانیه مکث کرد و بعد اضافه کرد:
_فکر نمیکنم مزهی دهن خودش هم بد باشه!
همون لحظه،تم...
قسمت چهارم سرگذشت مارال
قسمت سوم سرگذشت مارال
همونجا انگار یکی آب یخ ریخت توی پشتم.
قاشق از دستم افتاد توی بشقاب.
صداش توی گوشم زنگ زد.
زنعمو با ...
قسمت سوم سرگذشت مارال
احمد عقب رفت.
انگار یادش افتاد کهبعضی کارها باید پنهان بمونه.
قبل از رفتن،
با صدایی که فقط خودم بشنوم گفت:
_فکرهاتو بکن ما...
قسمت دوم سرگذشت مارال
از حرفش شوکه شدم.
بی مقدمه این حرف رو به منی زد که اصلا به ازدواج فکر نمیکردم.
نفسم سخت بالا اومد و با حرص گفتم:
_معلوم هست چی...
قسمت اول سرگذشت مارال
من مارال هستم.
دختر چشم و گوش بسته ای که وقتی بابام مرد تنها کسی که تونست سرپرستی من رو به عهده بگیره عموم بود.
عمویی که نه بهتر ...
قسمت دوم سرگذشت سمانه
دست هام طوری میلرزید و بدنم داشت بی حس میشد.
نتونستم حتی چیزی بگم که خواهر شوهرم گفت:
_بدنیست که باباجان یکم خوش نمکه!
خیلی ...
قسمت اول سرگذشت سمانه
سنی نداشتم که با پسری که فامیل بابام بود ازدواج کردم.
من دختر آرومی بودم به قدری آروم بودم که هرکی هرچی دلش میخواست بهم میگفت.
...