داستان
قسمت سی و هشتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و هفتم سرگذشت مارال
هنوز درست ننشسته بودم که یه خانوم با چادر جلو اومد.
نگاهش دقیق بود.
سمتم خم شد:
...
قسمت سی و هفتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و ششم سرگذشت مارال
سمت پنجره رفتم.
هیچی دیده نمیشد. شیشه انگار فقط دیوار بود، نه راهی به بیرون.
انگار ...
قسمت سی و ششم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و پنجم سرگذشت مارال
اخم هام توی هم رفت و گفتم:
_احمد دهنتو ببند...حالم ازت بهم میخوره با خرید کادو و خوراک...
قسمت سی و پنجم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و چهارم سرگذشت مارال
کمربند به بدن اون خورد و گفت:
_نکنید احمدآقا حامله ست گناه داره
احمد امون نداد و ا...
قسمت سی و چهارم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و سوم سرگذشت مارال
با دیدن اون صحنه قلبم یک لحظه نزد.
انگار تمام وجودم رو از من گرفته بودن.
هیچی نمیفهمیدم....
قسمت سی و سوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و دوم سرگذشت مارال
سعی میکردم اهمیت ندم ولی فایده نداشت.
گاهی توی آشپزخونه صدای پچ پچ میومد و این منو آزا...
قسمت سی و دوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و یکم سرگذشت مارال
احمد ترسیده بود و نفهمید چطوری من رو داخل ماشین برد.
علائمی داشتم که منو می ترسوند.
...
قسمت سی و یکم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی ام سرگذشت مارال
دلیل اینکه احمد خونه رو عوض نمیکرد رو اصلاً نمیفهمیدم.
طوری که خرج میکرد نشون میداد اون و...
قسمت سی ام سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و نهم سرگذشت مارال
تا آوردن غذا کمی طول کشید .
هنوز دلشوره داشتم اما باید یه طوری برخورد می کردم که احمد...
قسمت بیست و نهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و هشتم سرگذشت مارال
احمد نگران دستم رو گرفت و گفت:
_ چی شد مارال؟
اما من هیچی نگفتم.
به صورتم نگاه...