قسمت هفدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت شانزدهم سرگذشت مارال
کنار ماشین ایستاده بودم و آفتاب روی صورتم میخورد، اما انگار زیر برف وایستاده بودم.
دستهام بیحس بود.
احمد کلید رو چرخوند و در رو باز کرد.
_بشین، دیر شد.
نشستم ام کمربند رو نکشیدم.
خودش خم شد بست.
انقدر نزدیک که نفسش به صورتم خورد. بدنم سفت شد.
آروم گفت:
_به این لرزیدنات عادت میکنم…
قشنگه.
چیزی نگفتم.
فقط به جلو نگاه کردم.
ماشین راه افتاد.
چند دقیقه گذشت که گوشیش زنگ خورد. اسم عمو روی صفحه افتاد. جلوی چشمم جواب داد:
_سلام کاظم آقا…آره باهمیم…
بردمش یه چیزی خورد…آره آره، صحبت هم کردیم.
چند ثانیه گوش داد. بعد با خنده گفت: _مدرسه؟ نه دیگه، خودم حلش میکنم.
قلبم فرو ریخت.
تماس قطع شد.
رنگم پریده بود.
دلم آشوب بود و آتیش گرفته بود.
با لذت گفت:
_دیدی؟ همه چی هماهنگه.
گفتم:
_چرا این کارو میکنی؟
_چه کاری؟
_بریدن راه نفس آدم….من به چه درد تو میخورم آخه
خندید:
_ من دارم زندگیتو میسازم…آخه کی به یه دختر بی پدر و مادر دل میبنده من احمق بستم و تو هم برام ناز میکنی
دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم.از همین حالا سرکوفت هاش رو شروع کرده بود.
جلوی خونه که رسیدیم، قبل از پیاده شدنم گفت:
_امشب یه شبه خاصه،به طیبه بگو یه شام مشتی بذاره
با اخم نگاهش کردم:
_والا من روم نمیشه
لبخند کجی زد:
_خجالتی به نظر نمیای!
در رو باز کردم.
این بار بدون خداحافظی پیاده شدم. حس میکردم اگر یک کلمه دیگه از دهانش بیرون بیاد، فرو میریزم.
داخل خانه ساکت بود. زنعمو خوابیده بود. مریم درس میخوند.
تا منو دید گفت:
_چرا رنگت اینطوریه؟
جواب ندادم و مستقیم به اتاق رفتم و در رو بستم.
به درتکیه دادم. نفس عمیق کشیدم.
حالا برای گریه کردن فرصت داشتم تا با های های بلند زار بزنم
بیشتر بخوانید: قسمت هجدهم سرگذشت مارال



