بلاگ
قسمت چهارم سرگذشت مارال
همونجا انگار یکی آب یخ ریخت توی پشتم.
قاشق از دستم افتاد توی بشقاب.
صداش توی گوشم زنگ زد.
زنعمو با ذوق گفت:
_انشاءالله خیر باشه…
دختر خوبیه؟
احمد خندید.
خندهای کوتاه.
نگاهش نیومد سمت من
ولی من فهمیدم که چطور انگار دور گلوم طناب انداخت.
گفت:
_خوبه…دختر سر به زیریه.
دیگه نشنیدم چی گفتن.
غذا جلوی چشمم تار شد.
آروم بلند شدم.
زنعمو گفت:
_مارال، چرا نمیخوری؟
نگاهش نکردم.
گفتم:
_حالم خوب نیست.
توی اتاق رفتم.
در رو بستمو همونجا پشت به درسر خوردم نشستم.
اشتهام کور شده بود،اما فکرم وحشیتر از همیشه کار میکرد.
حالم بد بود.
از ورود دوباره ی احمد وحشت داشتم و درو قفل کردم.
تنها بودم و قلبم داشت دیوانهوار میزد.
هر صدای کوچکی توی خونه، مثل رعد، توی گوشم میپیچید.
وقتی خواستم برم دستشویی،جلوی در بودم و دستم روی دستگیره ی در بود که
صدای زنعمو از راهرو اومد، آهسته و کشدار گفت:
_احمد… مارال هنوز سنی نداره برای ازدواج…
_چرا سنی نداره؟۱۴سالشه…مادر خدابیامرز من ۱۱سالش بود خود تو هم ۱۴ساله بودی
_اینا مال قدیمه نه حالا….
_قدیم و جدید نداره دیگه،من پسندیدمش در عوضی که به فکر داداشت باشی به فکر اون دختره ی بی کس و کاری؟
زن عمو هینی کشید و گفت:
_احمد خجالت بکش…تو چطور دلداده ای هستی که به عشقت میگی بی کس و کار؟
صدای احمد، خشن و سرد، جواب داد:
_من هیچی نمیدونم طیبه، یا راضیش میکنی؟یا خودم میدزمش
_احمد این دختر دست من امانته
تهدید آمیز جواب داد:
_میدونی که این کارو میکنم.