بلاگ
داستان سرگذشت سارا – پارت هفتم
یه لحظه همهچیز دور سرم چرخید.
چشمام سیاهی رفت. دست و دلم لرزید.
زیر لب زمزمه کردم: «این دیگه چه بساطیه؟»
از خجالت و فشار بغض داشتم میترکیدم.
اینا راجع به من چی فکر کرده بودن؟ مگه من چه جور دختری بودم که باید برم ثابت کنم؟
اخمهام رو توی هم کردم. با صدای لرزون ولی محکم گفتم:
ـ نظر حمیدآقا هم همینه؟
مادرشوهرم خونسرد جواب داد:
ـ رسمه دخترم. پسر من که نمیتونه روی رسم حرف بزنه.
سمیه نتونست طاقت بیاره. از همونجا با حرص گفت:
ـ این رسمها مال عهد قجره، نه حالا!
چشمهاش مثل آتیش میسوخت.
ـ خواهر من آبرو و شخصیت داره. مگه عروسک بازاره که میخواین امتحانش کنید؟
مامان بینمون پرید. دستش رو به نشونه آرامش بالا گرفت، ولی لرزش صدای خودش هم پیداش بود.
ـ خانم جان… ما دخترمون رو با تربیت بزرگ کردیم. هیچ نیازی به این کارا نیست.
ولی نگاه مادرشوهرم سفت و بیانعطاف بود.
انگار حرف آخر رو زده بود و جای هیچ مخالفتی نمیگذاشت…
مادرشوهرم دستش رو گذاشت روی گونهم. اون دستِ سرد و سنگین، انگار استخوونم رو میلرزوند.
با لحن آرام ولی زهرآلود گفت:
ـ مگه به خودت اطمینان نداری دخترم؟
نفسم تو سینهم حبس شد.
با صدای لرزون جواب دادم:
ـ چرا دارم… ولی این رفتار شما یعنی بیحرمتی به من.
اما فایدهای نداشت. هرچی میگفتیم، هرچی خواهش میکردیم، اون فقط یه جمله رو تکرار میکرد:
ـ رسمه… باید اجرا بشه.
مامان بغلم کرد، اشک گوشهی چشمش جمع شده بود ولی نمیخواست نشون بده.
آروم گفت:
ـ نترس مامان… چیزی نیست. عوضش دهن اینا بسته میشه.
نفس عمیقی کشید و با لحن قاطع ادامه داد:
ـ یه بار تحمل کن، همهچی درست میشه.
اما من میلرزیدم. زانوهام سست بود. قلبم انگار داشت از جا کنده میشد.
با ترس و لرز سوار ماشین شدیم. راهی مطب دکتر زنان شدیم.
حمید نیومده بود… و این نبودنش بیشتر از همه دلم رو شکست.
میدونستم اون دلش نمیخواست همچین اتفاقی بیفته.
میدونستم خجالت میکشید. اما همون وقت هم با خودم گفتم: «مگه مرد زندگی من نیست؟ پس چرا نیست که ازم دفاع کنه؟»