بلاگ
سرگذشت سارا – پارت اول
هفدهساله بودم. سن کمی نبود، اما برای تصمیمی به این بزرگی، بیشتر از سن، باید دل آدم پخته باشه؛ و دل من اون روزها هنوز نپخته بود…
زنعمو مدتها بود که اصرار داشت منو برای پسر همسایهشون بگیره. میگفت پسر خوبیه، باادبه، سر بهزیره، سرش به کار خودشه.
راست میگفت، ظاهرش همینطور نشون میداد؛ اما من همیشه از چیزی بیشتر از ظاهر میترسیدم. یه چیزی توی دلم قلقلک میداد، یه اضطراب مبهم، یه دلآشوبه بیدلیل…
زنعمو، هر بار که میاومد خونهمون، با دست پر میاومد. یه روز با شربت گلمحمدی، یه روز با کیک شکلاتی، یه روز هم با دلمه برگ که عطرش تا دم در میرفت.
مامان و بابا هم، بعد از هر رفتن زنعمو، انگار یه کم نرمتر میشدن. هی میگفتن: “آخه پسره سر به راهه… مادرش هم میگن زن خوبیه دیگه باید به آینده ت فکر کنی…”
ولی خواهرم، از همون اول که زنعمو وارد این بازی شد، یه حس دیگه داشت. حتی یهبار لب نزد به چیزی که آورده بود. همونجا زیر لب گفت:
– زنعمو چشم دیدن ما رو نداره… حالا خدا میدونه این پسره چه مرگشه که گیر داده سارا رو براش بگیرن.
مامانم سریع پرید وسط حرفش:
– اَه بس کن دیگه دختر! اون رفتاراش واسه جوونیش بود. حالا دلش میخواد خواهرت خوشبخت شه.
اما خواهرم سر حرفش بود:
– خوشبختی؟ یا یه نقشه دیگهست؟ من میگم با سحر و جادو دل شما رو برده!
مامانم اخماش رفت توی هم.
– تو حسودی میکنی. نمیتونی ببینی خواهرت داره خوشبخت میشه!
من؟ من فقط ساکت بودم. از همون سکوتهایی که توش هزار فریاد خفهست. دلم بیقرار بود، بیقرارِ بیقرار…
هیچچیز توی این ازدواج به دلم نمینشست. نه مادر داماد که بیشتر شبیه فالگیرای توی میدان بود، نه عجلهای که همه برای سر گرفتن این وصلت داشتن.
اما حمید؟
آره، خودش پسر باادب و موقری به نظر میرسید. درسخونده بود. توی یه شرکت درستوحسابی کار میکرد. موقع حرف زدن، لبخند ملایمی روی لبش مینشست، درست همونجور که مامانها از داماد رؤیایی تعریف میکنن.
ولی من… نمیدونم چرا، ته دلم نمیخواست.
هربار بهونهای میآوردم، مامانم میگفت:
– آخه دخترم! گول ظاهر مادرشو نخور، تو رو دوست داره. هر بار میاد کلی ازت تعریف میکنه، قربونصدقهت میره. بعد تو براش ناز میکنی؟!
جواب نداشت. هیچچی از حرفهام شنیده نمیشد. و بالاخره یه روز اون اتفاق افتاد…