داستان, داستان سریالی

داستان سرگذشت سارا – پارت هشتم

پارت هشتم داستان سرگذشت سارا

هوای مطب خفه‌کننده بود. بوی دارو، بوی ضدعفونی… حالم رو بد می‌کرد. معده‌م بالا و پایین می‌شد.

روی صندلی نشستم. مردم نگاهم می‌کردن. نگاه‌هایی سنگین که انگار هزار تا حرف توی دلشون بود.

خیلی زود اسمم رو صدا کردن.

رفتم داخل. دستام یخ کرده بود.

دکتر، زنی میانسال با چهره جدی، سریع و بی‌حرف کارشو انجام داد.

هیچ توضیحی بهم نداد. فقط گفت:

ـ بیرون بشین، مادرتون بیان داخل.

من توی راهرو ایستاده بودم. دستام می‌لرزید. مامانم کنارم بود ولی سکوت کرده بود.

هیچ‌کدوم جرئت نکردیم چیزی بگیم.

یه دفعه در اتاق باز شد.

مادرشوهرم با صورتی برافروخته و چشم‌هایی پر از خشم بیرون اومد.

قبل از اینکه بفهمم چی شد، چنان سیلی محکمی توی صورتم خوابوند که گوش‌هام سوت کشید.

سرم گیج رفت. جلوی چشم‌هام ستاره‌های ریز رقصیدن.

با صدایی که مثل خنجر بود، گفت:

ـ برای همین بال‌بال می‌زدی نیای معاینه؟!

زیر نگاه‌های سنگین آدمای حاضر توی سالن، با صدای بلند، رو به مامانم گفت:

ـ عروسی کنسله! ما همچین دختری رو نمی‌خوایم!

خون توی رگ‌هام یخ زد.

نفسم بند اومده بود. زبونم قفل شده بود.

فقط به مامان نگاه کردم، دنبال یه نشونه از حمایت، از باور…

ولی مامان…

مامان هم رفت داخل اتاق.

وقتی برگشت، نگاهش دیگه مثل قبل نبود.

چشماش پر از شک بود، پر از خشم…

بی‌هیچ حرفی، همون‌جا، وسط اون همه آدم، سیلی دوم رو کوبید توی صورتم.

من مات و مبهوت مونده بودم.

گیج، گنگ، درهم‌شکسته…

فقط یه سوال توی ذهنم تکرار می‌شد:

«چه بلایی سرم اومده که خودم هم خبر ندارم؟»

آبرو برام نمونده بود. جلوی اون همه آدم له شدم. تازه فقط اون نبود، تو کل فامیل زبون به زبون افتاده بودم.

بابام به‌جای اینکه دستمو بگیره و پشتم باشه، با کتک جوابمو داد. فقط خواهرم بود که اومد پرسید چی شده.

مامانم شکش رفت سمت پسرعمه‌م، بابامم سمت پسر دایی‌م که از بچگی باهاش بازی می‌کردم. من وسط این همه تهمت و شک داشتم دیوونه می‌شدم. هیچ چیز یادم نمی‌اومد. نمی‌دونستم چی سرم اومده. فقط می‌دونستم بی‌گناهم، هیچ کار بدی نکردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *