بلاگ
داستان سرگذشت سارا – پارت پنجم
لیوانو طرفم گرفت و گفت:
– بخور عزیزم… اینا آرامبخشن. حالت بهتر میشه.
لیوانو گرفتم. نگاهش کردم. بوی تلخی ازش بلند میشد.
جرعهای خوردم.
طعمش…
مثل زهر. تلخ، سنگین، کشنده.
از گلوم پایین رفت، اما اثرش فقط روی زبونم نبود.
انگار تا مغز استخونم تلخ شد.
چند لحظه بعد، یه حس سنگینی افتاد روی پلکهام.
یه حس عجیب. شبیه گیجی… شبیه خواب…
شبیه سرگیجهای که نمیدونی از ترسِ فرداست، یا از چیزی که همین الان داره اتفاق میافته…
چشمهام سنگین شده بود. سرم گیج میرفت و فقط دلم میخواست همونجا، روی مبل، دراز بکشم.
که صدای مادرشوهرم مثل پژواک توی گوشم نشست:
ـ تشکت توی اتاق پهنه… پاشو بریم سرجات بخواب.
دست سردش رو گذاشت زیر بازوم. با همون لبخند مصنوعی، کمکم کرد تا پاهام رو روی زمین بکشم.
هیچ رمقی نداشتم. چشمهام یکیدرمیون باز و بسته میشدن.
تا رسیدیم به اتاق، فقط صدای تقتق پاشنه کفشاش توی گوشم موند… بعد همهچیز خاموش شد.
صبح که بیدار شدم، اول چیزی حس نکردم جز یه سنگینی عجیب توی بدنم.
پلکهام رو به زور بالا آوردم.
حمید بالای سرم بود. با نگاهی که نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه.
اخمهامو جمع کردم. دلم نمیخواست بهش نگاه کنم. هنوز دلخور دیشب بودم.
ولی صدای آرومش شکستگی داشت:
ـ دیشب یه مشکلی پیش اومده بود… ببخش که باهات بد حرف زدم.
چیزی نگفتم. فقط صورتم رو برگردوندم.
دلم درد میکرد… یه دردی که به شکمم میزد و میپیچید توی کمرم.
فکر کردم بد خوابیدم. شاید هم خستگی این چند روز بود.
حمید جلوتر اومد. کمی نازم رو کشید. دستم رو گرفت. با حرفهاش سعی میکرد دلجویی کنه.
اونقدر اصرار کرد که بالاخره نرم شدم. لبخند نصفهنیمهای زدم.
بخشیدمش. چون نمیخواستم از همون اول زندگیمون همهچیز با دعوا شروع بشه.
بعد، نگاه جدی به چشمهام انداخت و گفت:
ـ ببین سارا… من دلم نمیخواد توی دوران نامزدی شب پیش هم بمونیم.
یه مکث کرد، انگار دنبال کلمه میگشت:
ـ ترجیح میدم شب عروسی… همهچیز باشه. تا اون موقع، اگه میشه به مادرت بگو جهازتو زودتر آماده کنه.