داستان
قسمت دوازدهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
بهرام جلو اومد و گفت:
_دردت به سرم چقدر شکسته شدی!
لبهام رو از حرص گاز گرفتم و به سختی نشستم و فقط داد زدم:
_از این اتاق برو و...
قسمت یازدهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
اسمِ ناصر خزایی مثل چیزی که سالها زیر خاک بوده و حالا دوباره بیرون آمده بود، توی ذهنم صدا کرد. قلبم تندتر زد و دستهام یخ کردند. به یا...
قسمت دهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
صبح زود، بعد از شب طولانی و پر از بارون، وارد اداره آگاهی شدم. هنوز مرطوب و سرد بودم، موهام به پیشونیم چسبیده بود.
یک مأمور جوان به ...
قسمت نهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
جلوم نشست و یه دفعه گفت:
_آخه اگه بهرام نبود چرا دوتا زنگ زد؟
از حرفش شوکه شدم و گفتم:
_آره دوتا زنگ زد اما تو اینو از کجا مید...
قسمت هشتم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
زندگی که فکر میکردم بهترین زندگیه.
شوهری که فکر میکردم تکیه گاهمه.
ورود به ۲۷سالگیم نحس ترین اتفاق عمرم بود.
من بیرون اومدم ام...
قسمت هفتم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
هوا توی سینهم سنگین شد. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که میلرزید جواب دادم:
– بله… داشتم سعی میکردم آروم بشم، دوش گرفتم… نمیدونستم ...
قسمت ششم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
چقدر دلم شکسته بود.
توی خیابون گریه میکردم و قدم میزدم.
هرکی من رو میدید برمیگشت نگاهم میکرد یه عده هم دلشون میخواست بهم کمک کنن اما...
قسمت پنجم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
جرات و جسارت نداشتم نتونستم کاری کنم.
من زنده موندم اما فقط نفس میکشیدم شده بودم یک مرده ی متحرک که دلم میخواست هرچی سریع تر تموم بشم....
قسمت چهارم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
نفسم بالا نمیومد. اشک میریختم و لبهام بیصدا میلرزید. اون اما با صدایی شکسته گفت:
– امشب تولدت بود… منِ احمق خواستم غافلگیرت کنم… ا...
قسمت سوم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
مردی ایستاده بود با ظاهری بهغایت وحشتناک. قدی بلند، شونههای خمیده و صورتی پر از سایههای زشت. چشمهاش مثل دو حفرهی تاریک بود که هیچ ...