مجموعه داستانهای ریوان
رمان
در اینجا مجموعهای کامل از بهترین آثار رمان های فارسی را در اختیار علاقه مندان کتاب و ادبیات قرار میدهد. در این بخش میتوانید انواع رمان عاشقانه، اجتماعی، هیجانی، طنز و سریالی را مطالعه کنید و با نویسندگان خلاق و داستانهای جذاب آشنا شوید.
قسمت سی و ششم رمان سجده عشق
عدنان کلافه بود و با حرص گفت:
_یعنی میخوای بچه بیاریم که بابای من راضی بشه؟
_میخوام هر روز بهم نگن مشکل داری...
عدنان سمت اتاق...
قسمت سی و پنجم رمان سجده عشق
قلب عدنان محکم کوبید،چشمانش سیاهی رفت و همان جایی که ایستاده بود نشست و منتظر ماند فتانه حرف بزند.
آهی کشید و گفت:
_با منم حرف زد...
قسمت سی و چهارم رمان سجده عشق
آن روز عصر عدنان،نزد بنگاه رفت و خانه را دید.
خانه ای نبود که آسنا بتواند آنجا دوام بیاورد.
تمام راه برگشت، فکرش پیش شب بود.
ف...
قسمت سی و سوم رمان سجده عشق
عمو کاظم پاسخ داد:
_کم زحمتتون ندادیم عزیز،موقع مراسمات آقا سبحان خدابیامرز صبح و شب اینجا بودیم.
آسنا بغضش را قورت داد و هیچ نگف...
قسمت سی و دوم رمان سجده عشق
به نقطهای خیره ماند.
حاج عمران را میشناخت.
وقتی تصمیمی میگرفت،هیچ چیز جلودارش نبود.
او داشت تمام مهرههای بازی را یکی یکی س...
قسمت سی و یکم رمان سجده عشق
آرام گفت:
_فتانه جان...باید فکر کنم
صدای هقهق فتانه بلندتر شد:
_تو نمیفهمی آسِنا... من تو این خونه فقط تو رو دارم.
این جم...
قسمت سی ام رمان سجده عشق
صدایش شکست.
ظهر بعد از ناهار زمانی که فتانه تنها در آشپزخانه داشت کاسه های آبگوشت را که شسته بود خشک میکرد حاج عمران وارد شده بود.
...
قسمت بیست و نهم رمان سجده عشق
او نگران فتانه نبود.
حتی نمی دانست چند سال بود زیر یک سقف زندگی میکردند.
پنج سال؟شش سال؟
خودش هم یادش نمی آمد.
زندگی شان آن...
قسمت بیست و هشتم رمان سجده عشق
حاج عمران دندان به هم سابید و گفت:
_در مورد خانواده ت درست صحبت کن عدنان...آبروی من مهم نیست،من برای خود آسنا میخوام بهتر بشه
عدن...
قسمت بیست و هفتم رمان سجده عشق
حاج عمران نگاه تندی به دخترش انداخت و گفت:
_آدم فقط توی خونه ی خودش راحته؟
_آخه خونه ی عزیز جون هم خونه ی خودشه، شاید خودش دوست د...