داستان, داستان سریالی

داستان سرگذشت سارا – پارت ششم

پارت ششم داستان سرگذشت سارا

قلبم فشرده شد.

هنوز حتی با فکر جدا شدن از خونه‌ی مامان و بابا بغض گلوم می‌گرفت.

هنوز به بودن بین دیوارهای خونه‌مون، به صدای خواهرم، به بوی غذاهای مادرم دل بسته بودم.

اما چیزی نگفتم. فقط سرم رو پایین انداختم.

حمید ادامه داد:

ـ توی این مدت، هر روز میام دنبالت. باهم بریم بیرون، حرف بزنیم. ولی…

مکث کرد. صداش جدی‌تر شد:

ـ دوست ندارم حتی دستم بهت بخوره. تا شب عروسی.

قبول کردم. شاید چون راه دیگه‌ای نداشتم. شاید هم چون ته دلم دلم می‌خواست بهش فرصت بدم.

اون روز منو به خونه‌مون رسوند.

مامانم خوشحال بود که داماد اینقدر رعایت می‌کنه.

خواهرم اما فقط نگام کرد. نگاهش پر از سوال بود.

بعد اون روز، زیاد با حمید بیرون می‌رفتیم. کافه، پارک، خرید… حتی بعضی وقت‌ها فقط با ماشین می‌چرخیدیم.

سعی می‌کردم بیشتر بشناسمش. دلم می‌خواست از گذشته‌ش بگه. از بچگی‌هاش، از خاطره‌هاش.

اما هر بار که پرسیدم، لبخند محوی زد و موضوع رو عوض کرد.

همیشه یه پرده‌ی ضخیم بین من و خودش می‌کشید…

انگار چیزی بود که نمی‌خواست هیچ‌وقت بفهمم.

دلم آشوب بود. یه حسی توی وجودم می‌گفت حمید قبل از من عاشق شده.

شاید هم واقعاً عاشق شده بود که اینقدر قاطع می‌گفت:

ـ نمی‌خوام چیزی از گذشته‌م بپرسی.

اون روزها مثل برق و باد گذشت.

یه پام با مامانم توی بازار برای خرید جهیزیه بود؛ از قابلمه و ظروف گرفته تا روتختی و فرش.

یه پام هم با حمید بود. این اواخر روزی یه بار که هیچ، گاهی دو بار می‌اومد دنبالم.

دروغ چرا… من هم از بودنش کنارم بدَم نمی‌اومد.

حتی گاهی حس می‌کردم اگه شبانه‌روزی هم دنبالم بیاد، باز لب به «نه» باز نمی‌کنم.

کم‌کم باورم شد که دید من نسبت به زن‌عمو اشتباه بوده.

با خودم می‌گفتم: «این همه بدبینی چرا؟ حمید آدم خوبیه. پسر مؤدب و باادب که جز احترام و محبت چیزی ازش ندیدم. قراره منو خوشبخت کنه.»

چیزی به مراسم نمونده بود.

تالار گرفته بودیم، کارت‌ها پخش شده بود و حتی وقت آرایشگاه هم رزرو کرده بودیم.

سمیه ـ خواهرم ـ هم بالاخره کوتاه اومده بود. با وجود همه مخالفت‌های اولش، حالا انگار خوشحال بود که من خوشبخت می‌شم.

اما درست دو روز مونده به عروسی، مادرشوهرم ـ با اون نگاه نافذ و لبخند زورکی ـ وارد خونه‌مون شد.

روی مبل نشست، چادرش رو مرتب کرد و با صدای قاطع گفت:

ـ ما رسم داریم… قبل مراسم، عروس رو می‌بریم دکتر برای معاینه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *