آرشیو برچسب ها:سارا
داستان سرگذشت سارا – پارت دهم
آخرش کار به طلاق کشید. تو خونوادهی ما طلاق ننگ بود. همه میگفتن زن باید بسازه و بسوزه، حتی اگه زندگیش جهنم باشه. مامانم سرشکسته شده بو...
داستان سرگذشت سارا – پارت نهم
عروسی به هم خورد. مامانم جهیزیه رو جمع کرد آورد خونه. هیچکس باهام حرف نمیزد. حمیدم نه زنگ زد، نه سراغمو گرفت. منم تو اتاقم مثل جنازه ...
داستان سرگذشت سارا – پارت هشتم
هوای مطب خفهکننده بود. بوی دارو، بوی ضدعفونی... حالم رو بد میکرد. معدهم بالا و پایین میشد.
روی صندلی نشستم. مردم نگاهم میکردن. نگ...
داستان سرگذشت سارا – پارت هفتم
یه لحظه همهچیز دور سرم چرخید.
چشمام سیاهی رفت. دست و دلم لرزید.
زیر لب زمزمه کردم: «این دیگه چه بساطیه؟»
از خجالت و فشار بغض داشتم ...
داستان سرگذشت سارا – پارت ششم
قلبم فشرده شد.
هنوز حتی با فکر جدا شدن از خونهی مامان و بابا بغض گلوم میگرفت.
هنوز به بودن بین دیوارهای خونهمون، به صدای خواهرم، ب...
داستان سرگذشت سارا – پارت پنجم
لیوانو طرفم گرفت و گفت:
– بخور عزیزم... اینا آرامبخشن. حالت بهتر میشه.
لیوانو گرفتم. نگاهش کردم. بوی تلخی ازش بلند میشد.
جرعهای ...
داستان سرگذشت سارا – پارت چهارم
با صدایی آروم، اما لرزون گفت:
– اینجا دیگه خونهی خودته، مادر...
این جمله، مثل یه پتک کوبیده شد وسط سینهم. صدام درنیومد. فقط یه لبخن...
سرگذشت سارا – پارت سوم
مراسم عقد که تموم شد، بابام همه رو به صرف ناهار دعوت کرد. یه رستوران آبرومند، با میزهای مرتب و چیدمان رسمی. همه بودن؛ فامیل، دوست، آشنا...
سرگذشت سارا – پارت دوم
با هزار زور و التماس و اشک و اصرار، قبول کردم.
لباس سفید تنم کردن و گفتن بریم محضر.
نه اشک ریختم، نه خندیدم. یه بغض لعنتی توی گلوم بو...
سرگذشت سارا – پارت اول
هفدهساله بودم. سن کمی نبود، اما برای تصمیمی به این بزرگی، بیشتر از سن، باید دل آدم پخته باشه؛ و دل من اون روزها هنوز نپخته بود...
زن...