داستان سریالی, داستان

داستان سرگذشت سارا – پارت چهارم

پارت چهارم داستان سرگذشت سارا

با صدایی آروم، اما لرزون گفت:

– اینجا دیگه خونه‌ی خودته، مادر…

این جمله، مثل یه پتک کوبیده شد وسط سینه‌م. صدام درنیومد. فقط یه لبخند تلخ زدم و سری تکون دادم.

با چشمایی که توش هزار سؤال بی‌جواب بود، با خانواده‌م خداحافظی کردم.

مهمونا رفته بودن، اما زن‌عمو هنوز نشسته بود. راحت، بی‌حجاب، لم داده بود روی مبل و مادرشوهرم براش قلیون چاق می‌کرد.

بوی تند توتون، فضای خونه رو پر کرده بود.

من روی مبل نشسته بودم که حمید از اتاق بیرون اومد. لباس عوض کرده بود.

اومد جلو، بی‌مقدمه گفت:

– من می‌رم بیرون، یه کاری دارم. صبح برمی‌گردم.

قلبم تندتر زد. یه وحشتِ بی‌دلیل ریخت توی وجودم.

تنهایی با این دو زن…

یه چیزی شبیه کابوس شد.

با تردید پرسیدم:

– کجا میری؟ مگه تازه نرسیدیم؟

یه‌دفعه برگشت، اخماش رفت تو هم، صداش بالا رفت:

– خوش ندارم اول زندگی بپرسی کجا می‌رم، کجا میام! من اختیارم دست خودمه، فهمیدی؟!

بغض گلوم رو گرفت. همون‌جا ایستادم، ساکت.

چشمم افتاد به زن‌عمو که توی سکوت دود قلیون رو حلقه‌حلقه بالا می‌فرستاد و هیچ‌چیزی نمی‌گفت…

یه لحظه همه‌چی برام روشن شد.

اون اخطارهایی که خواهرم می‌داد، حرف‌هاش، بدبینی‌هاش…

نه، اون فقط یه بدبین نبود. اون چیزایی رو دیده بود که من ندیده بودم…

چشمهام پر اشک شد. اما اشکامو خوردم.

حمید دوباره داد زد:

– این اداها رو هم درنیار!

صدام درنمی‌اومد.

همه‌ی رویاهایی که با هزار امید ساخته بودم، همون‌جا، توی اون سالن پر دود، روی سرم آوار شد.

من هیچ کاری نکرده بودم، جز اینکه قربانی یه کینه‌ی قدیمی شده بودم. کینه‌ای که زن‌عمو از سال‌ها پیش از مامانم تو دلش نگه داشته بود… و حالا، من تاوانش رو می‌دادم.

حمید حتی خداحافظی هم نکرد. در رو محکم بست و رفت.

صدای بسته شدن در، یه جور لرزه توی وجودم انداخت.

مادرشوهرم اومد جلو. انگار نه انگار که داد و فریادی شده.

با همون صدای آروم گفت:

– یکم تنده… ولی دل مهربونی داره.

بعد رفت توی آشپزخونه. چند دقیقه بعد برگشت، با یه لیوان توی دستش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *