بلاگ
سرگذشت سارا – پارت سوم
مراسم عقد که تموم شد، بابام همه رو به صرف ناهار دعوت کرد. یه رستوران آبرومند، با میزهای مرتب و چیدمان رسمی. همه بودن؛ فامیل، دوست، آشنا…
حمید هم کنارم ایستاده بود. سعی میکرد با لبخند یخش رو باز کنه و سر صحبت رو باهام باز کنه، اما من فقط سکوت کرده بودم.
نه لبخندی، نه کلامی، فقط یه دل آشوب همیشگی که از صبح همراهم شده بود، حالا توی رستوران هم رهام نمیکرد.
توی مسیر رستوران، برای چند دقیقهای با حمید تنها شدم. فضای ماشین ساکت بود. من سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و اون رانندگی میکرد.
یهدفعه سکوت رو شکست و گفت:
– همین اول زندگی یه چیزی ازت میخوام. اینکه هیچوقت سراغ گذشتهی همدیگه نریم… هرچی بوده، تموم شده.
انگار یه سیلی بیصدا خورده باشم. دلم هری ریخت. یه جور سنگینی نشست روی قفسهی سینهم و تمام نبضهای تنم به لرزه افتادن.
مگه میشه کسی چیزی برای پنهون کردن نداشته باشه و اینطور از همون اول بخواد گذشتهشو بپیچونه؟
از همون لحظه، یه شک ریز توی ذهنم جرقه زد. یه شکی که با گذشت زمان، قرار نبود خاموش بشه…
بعد از صرف ناهار، حمید با ما به خونه برگشت. برای اولین بار توی خونهمون، باهم تنها شدیم.
ولی من حتی روسریمو هم درنیاوردم. روی مبل نشستم و از پنجره به بیرون زل زدم.
این رفتارم انگار حمید رو آزار میداد. نگاهش سنگین شده بود. ولی هیچکدوم از اون ناراحتیها به اندازهی سوالی که توی ذهن من پررنگ شده بود، منو نمیترسوند.
چی توی گذشتهش بود که باید انقدر محکم بگه «دربارهش نپرس»؟…
بعد از اون روز، دیگه پاشو توی خونهی ما نذاشت. حتی یه تماس ساده هم نگرفت.
تا اینکه مادرشوهرم برای پاگشا دعوتمون کرد.
اون شب، خونهشون رو مثل عروسیها تزیین کرده بودن. کلی مهمون دعوت کرده بودن. لباسها شیک، پذیرایی سنگین، و صدای موسیقی از هر گوشهی خونه به گوش میرسید.
برعکس روز عقد، اون شب شلوغ و پرهیاهو بود.
منم…
برای اولین بار، جلوی حمید روسریمو برداشتم. حتی چند لحظه باهاش رقصیدم. سعی کردم لبخند بزنم.
اما دلم… هنوز شور میزد.
آخر شب، مهمونا یکییکی رفتن. منم میخواستم با خانوادهم برگردم.
داشتم کیفم رو برمیداشتم که مادرشوهرم دستم رو گرفت. دستش سرد بود، اما فشار انگشتاش محکم.