داستان, داستان سریالی

سرگذشت سارا – پارت دوم

داستان سریالی سرگذشت سارا پارت دوم

با هزار زور و التماس و اشک و اصرار، قبول کردم.

لباس سفید تنم کردن و گفتن بریم محضر.

نه اشک ریختم، نه خندیدم. یه بغض لعنتی توی گلوم بود که داشت خفم می‌کرد.

خواهرم بهم زل زده بود. با نگاهی پر از اضطراب. یه نگاهی که انگار فقط خودش می‌دونست پشت این لبخندها چه طوفانی خوابیده…

بابام راضی بود، ولی از اون رضایت‌هایی که بیشتر شبیه تسلیم بود. یه‌جور دلشوره توی چشم‌هاش موج می‌زد.

مامان اما؟ مامان خوشحال بود.

انگار فکر می‌کرد این تنها فرصت خوشبختی منه؛ تنها خواستگار جدی زندگیم.

زن‌عمو و عمو هم اومدن خونه‌مون. همه با هم رفتیم سمت محضر.

زن‌عمو با یه لبخند کش‌دار و چهره‌ای که برق خاصی توش بود، داشت از خوشحالی بال درمی‌آورد. اما عمو… نمی‌دونم. یه حال عجیبی داشت. انگار چیزی رو می‌خواست پنهون کنه، یا شاید دلش نمی‌خواست ما بفهمیم…

توی محضر، خانواده‌ی داماد فقط خودشون بودن.

پدر و مادرش. همین.

در حالی‌که از ما، همه‌ی فامیل ریخته بودن. همینجا بود که نگاه مامانم کمی تغییر کرد.

انگار یه شکی توی دلش نشست…

ولی دیگه خیلی دیر شده بود.

حمید کنارم نشسته بود. هنوز هم لبخند ملایمی روی لبش بود.

زن‌عمو زیرلب ذکر می‌گفت و گاهی لب‌هاش رو تکون می‌داد.

عاقد اومد، خطبه رو خوند. یه سری امضا، یه سری لبخند.

محرم شدیم.

زن‌عمو کل کشید. همه دست زدند. شادی کردند.

ولی بابام…

بابام اومد جلو. دستم رو گرفت، گذاشت توی دست حمید.

چشماش پر از اشک بود، ولی نذاشت بریزن.

و من…

اون لحظه که دست حمید دستم رو گرفت، یه لرزش از نوک انگشتام تا ته قلبم دوید.

اولین باری بود که غیر از پدرم، دست یه مرد رو حس می‌کردم.

مامان صورتم رو بوسید.

خواهرم گفت “خوشبخت بشی”؛ اما صداش لرزش داشت.

همه یه چیزی گفتن، یه آرزو، یه تبریک…

اما من؟

یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود. شبیه بغض نبود. شبیه یه تیکه سنگ بود. سنگی که نه بالا می‌اومد، نه پایین می‌رفت.

همه خوشحال بودن… جز من.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *