داستان
سرگذشت سلاله پارت ششم
پارت ششم
رسول برگشت. با دو تا نون و یه بطری آب.
از گرسنگی نفهمیدم چطور نون رو می بلعیدم که یه دفعه نگاه رسول رو دیدم.
توی صورتم خیره بو...
سرگذشت سلاله پارت پنجم
پارت پنجم
هوا سرد بود، اما بوی آزادی، مثل نسیم داغ دشت توی صورتهامون میکوبید.
هنوز دویست متر دور نشده بودیم که یه صدای بلند از پشت سر...
سرگذشت سلاله پارت چهارم
پارت چهارم
اون شب، وقتی دوباره مست و بیهوش شد، رسول آروم بهم گفت:
ـ من یه موتور دارم.قایمش کردم پشت یکی از دیوارای این خرابه. میتونیم...
سرگذشت سلاله پارت سه
پارت سوم
رسول دوباره پرسید، این بار آرومتر:
ـ اسمت چیه؟ از چی میترسی؟
لبهامو جویدم. انگار صدام تو گلوم گیر کرده بود.
نگاهش فرق داشت....
سرگذشت سلاله پارت دو
پارت دوم
ولی من چشمهامو بستم. خودمو یه گوشه کشیدم.
نزدیکم شد تمام دردهام توی سینه خفه شد و اون جلو تر اومد.
انقدر نزدیک که بوی گند تنش...
سرگذشت سلاله پارت یک
زندگی سلاله
پارت اول
من سلاله هستم.
دختری که توی فقر و بدبختی بزرگ شدم.
هنور ۱۳ساله بودم که پدر معتادم منو فروخت به مردی که همسن خودش ...
قسمت آخر سرگذشت فریبا
دیگه عقل برای من تصمیم نگرفت و من تسلیم احساسم شدم احساسی که باعث شد شرافتم رو از دست بدم.
وقتی همه چی تموم شد به خونه برگشتم.
منتظر ...