داستان
سرگذشت سارا – پارت دوم
با هزار زور و التماس و اشک و اصرار، قبول کردم.
لباس سفید تنم کردن و گفتن بریم محضر.
نه اشک ریختم، نه خندیدم. یه بغض لعنتی توی گلوم بو...
سرگذشت سارا – پارت اول
هفدهساله بودم. سن کمی نبود، اما برای تصمیمی به این بزرگی، بیشتر از سن، باید دل آدم پخته باشه؛ و دل من اون روزها هنوز نپخته بود...
زن...
سرگذشت سلاله | پارت چهاردهم
اشکام دوباره جمع شد، ولی اینبار اشکهای خالی نبود.یهچیزی شبیه آرامش بود، مثل برگشتن از یه خاکسپاری، وقتی میدونی بالاخره یه نفر هست ک...
سرگذشت سلاله | پارت سیزدهم
دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.زانو زدم. سنگ رو بغل کردم و فقط گفتم:ـ مامان…الهی بمیرم براترسول آروم کنارم اومد، یه شاخه گل محمدی گذاشت...
سرگذشت سلاله | پارت دوازدهم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ـ اگه بخوای کنارم بمونی، نه نجاتدهندهم، نه قهرمانم، فقط «رفیقِ زندگیم» باشی…منم حاضرم این راهو با تو بیام.رسو...
سرگذشت سلاله | پارت یازدهم
ولی یه چیزی ته دلم میلرزید. یه سؤال:اگه دوباره بخوانت، نه برای روحت، که برای تنت چی؟اگه یه روز رسول هم دلش با زن دیگهای لرزید چی؟اگه ...
سرگذشت سلاله | پارت دهم
این حرف، تیر بود. اما راست.رسول سرش رو پایین انداختـ نمیدونم حاجی... نمیدونم. هیچوقت بهش نگفتم. چون فکر میکردم شاید اشتباهه، شاید ز...
سرگذشت سلاله | پارت نهم
حاجی نفس عمیقی کشید، دستی به ریشش کشید و گفت:ـ چون دنیا عادل نیست، اما ما میتونیم توی این بیعدالتی، آدم بمونیم.تو آدم موندی سلاله... ...
سرگذشت سلاله پارت هشتم
وقتی برگشتم پیش حاجکاظم، نشسته بود و با رسول پچپچ میکرد.
نگاهش رو به من انداخت و گفت:
ـ دخترم، از این به بعد اینجا خونهی توئه. ولی...
سرگذشت سلاله پارت هفتم
پارت هفتم
پشت سرش.
بعد از گذشتن از خیابون های شلوغ بالاخره جلوی یه کارگاه قدیمی نگه داشت و گفت:
_تو همین جا بمون من با حاج کاظم حرف میز...