مجموعه داستانهای ریوان
داستان عاشقانه
در این بخش میتوانید داستانهای عاشقانه کوتاه و بلند را مطالعه کنید؛ آثاری که با روایتهای احساسی و شخصیتهای ماندگار، تجربهای دلنشین از ادبیات عاشقانه را برای شما رقم میزنند.
قسمت پنجاه و شش سرگذشت مارال
تمام مسیر تا خونه، دخترم خواب بود.
من اما هر چند ثانیه یکبار قنداقش رو کنار میزدم تا مطمئن بشم نفس میکشه.
مادرجان با خنده گفت:
_ه...
قسمت پنجاه و پنج سرگذشت مارال
_کدوم... آقا؟
_همون آقایی که همراه اون خانوم مسن اومده بود آخه چند بار از پشت در حالتون رو پرسید. من اشتباه کردم و فکر کردم همسر شماست...
قسمت پنجاه و چهار سرگذشت مارال
وقتی منو قسمت ریکاوری بردن،توی ریکاوری از شدت خستگی چشمهام رو بسته بودم که، صدای آروم پرستار رو شنیدم.
_ یه نفر بیرون منتظره که بچه ...
قسمت پنجاه و سه سرگذشت مارال
لباسمو عوض کردم.
دستم میلرزید.
هر بار که به شکمم نگاه میکردم، باورم نمیشد تا چند ساعت دیگه دخترم رو میبینم.
اما شاید هم وس...
قسمت پنجاه و دو سرگذشت مارال
چشمهاش پر اشک شد اما لبخند زد و گفت:
_همه میترسن مادر... ولی خدا هواتو داره.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی اورژانس بیمارستان توقف کر...
قسمت پنجاه و یک سرگذشت مارال
سرم رو تکون دادم.
چشمهای مادرجان پر از نگرانی شد.
سریع چادرش رو سر کرد و گفت:
_از کی شروع شده؟
جواب دادن برام سخت بود.
...
قسمت پنجاه سرگذشت مارال
پیرزن یکی از لباسهای نخی رو تا کرد و گفت:
_اینو برای روز اولش نگه میداریم.
نگاهم روی دستهای چروکیدهاش موند.
دستهایی که چن...
قسمت چهل و نهم سرگذشت مارال
و بعد به پیرزن نگاه کرد و گفت:
_مادرجان حواست بهش باشه امروز فرداست دردش بگیره،راضیش کن معاینه انجام بدم وگرنه باز باید فردا بیای
...