مجموعه داستانهای ریوان
داستان سریالی
داستانهای سریالی فرصتی عالی برای همراه شدن با شخصیتها در طول زمان هستند. هر قسمت ادامهای از روایت قبلی است و مخاطب را مشتاق خواندن بخش بعدی نگه میدارد.
قسمت سی و چهارم سرگذشت مارال
با دیدن اون صحنه قلبم یک لحظه نزد.
انگار تمام وجودم رو از من گرفته بودن.
هیچی نمیفهمیدم.
نگاهم به رو به رو خیره شد و گفتم:
_ احمد!!...
قسمت سی و سوم سرگذشت مارال
سعی میکردم اهمیت ندم ولی فایده نداشت.
گاهی توی آشپزخونه صدای پچ پچ میومد و این منو آزار میداد.
ماه چهارم بارداریم شد و دکتر گفت ...
قسمت سی و دوم سرگذشت مارال
احمد ترسیده بود و نفهمید چطوری من رو داخل ماشین برد.
علائمی داشتم که منو می ترسوند.
حس میکردم بچه داره سقط میشه.
زاری و گریه ...
قسمت سی و یکم سرگذشت مارال
دلیل اینکه احمد خونه رو عوض نمیکرد رو اصلاً نمیفهمیدم.
طوری که خرج میکرد نشون میداد اون وضع مالیش خوبه و می تونست به راحتی یه خونه ...
قسمت سی ام سرگذشت مارال
تا آوردن غذا کمی طول کشید .
هنوز دلشوره داشتم اما باید یه طوری برخورد می کردم که احمد فکر کنه که حرفاش به من ثابت شده.
غذا رو که ...
قسمت بیست و نهم سرگذشت مارال
احمد نگران دستم رو گرفت و گفت:
_ چی شد مارال؟
اما من هیچی نگفتم.
به صورتم نگاه کرد و گفت:
_ باور کن داری الکی خودت رو اذیت ...
قسمت بیست و هشتم سرگذشت مارال
به احمد نگاه کردم که جلو اومد و گفت:
_به خانوم من چی میخوای بگی؟
زن عمو دستم رو گرفت و گفت:
_کارش دارم احمد نگران نباش
رنگ ...
قسمت بیست و هفتم سرگذشت مارال
چیزی نگفتم و هنوز از احمد خجالت میکشیدم.
بعد خوردن صبحانه آماده شدم و همراه احمد به آزمایشگاه رفتیم.
آزمایشگاه زیاد شلوغ نبود و خ...
قسمت بیست و ششم سرگذشت مارال
روزها میگذشت.
احمد معمولا ناهار نمیومد و کار رو بهونه میکرد اماشبها با هم غذا میخوردیم وگاهی از خودش مهربونی نشون میداد، طوری که...
قسمت بیست و پنجم سرگذشت مارال
چشمامو بستم و سعی کردم آروم بشم، اما هیچ آرامشی نبود.
بدنم سرد و خسته بود، انگار همه تکههای وجودم توی اون خونهی متروکه خرد شده بود.
...