داستان سریالی
-
قسمت دهم سرگذشت مارال
زنعمو سمتش برگشت: _یعنی چی «بعداً»؟تو داری این بچه رو میدی دست گرگ! عمو داد زد: _کافیه طیبه!تو زیادی احساسی…
بیشتر بخوانید » -
قسمت نهم سرگذشت مارال
قسمت هشتم سرگذشت مارال عمو چند ثانیه همونطور ایستاد. دستهاش پشت کمرش قفل شده بود. نگاهش از روی زنعمو رد…
بیشتر بخوانید » -
قسمت هشتم سرگذشت مارال
جواب ندادم. فقط با دست لرزون پشت سرمو نشون دادم. احمد هنوز همونجا ایستاده بود. سیگارش رو انداخت زمین و…
بیشتر بخوانید » -
قسمت هفتم سرگذشت مارال
یه نفر از اون طرف خیابون نگاهمون کرد و بلند گفت: _هوی مرتیکه مزاحم دختر مردم شدی؟ سمتش دوید و…
بیشتر بخوانید » -
قسمت ششم سرگذشت مارال
هقهقکنان گفتم: _شنیدم که به شما گفت اگه راضی نشم منو میدزده! بدنش یههو سفت شد. دستش محکمتر دور شونهم…
بیشتر بخوانید » -
قسمت پنجم سرگذشت مارال
زنعمو سکوت کرد، انگار تردید داشت. احمد چند ثانیه مکث کرد و بعد اضافه کرد: _فکر نمیکنم مزهی دهن خودش…
بیشتر بخوانید » -
قسمت چهارم سرگذشت مارال
قسمت سوم سرگذشت مارال همونجا انگار یکی آب یخ ریخت توی پشتم. قاشق از دستم افتاد توی بشقاب. صداش توی…
بیشتر بخوانید » -
قسمت سوم سرگذشت مارال
احمد عقب رفت. انگار یادش افتاد کهبعضی کارها باید پنهان بمونه. قبل از رفتن، با صدایی که فقط خودم بشنوم…
بیشتر بخوانید » -
قسمت دوم سرگذشت مارال
از حرفش شوکه شدم. بی مقدمه این حرف رو به منی زد که اصلا به ازدواج فکر نمیکردم. نفسم سخت…
بیشتر بخوانید » -
قسمت اول سرگذشت مارال
من مارال هستم. دختر چشم و گوش بسته ای که وقتی بابام مرد تنها کسی که تونست سرپرستی من رو…
بیشتر بخوانید »