داستان
-
قسمت بیست و یکم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیستم سرگذشت مارال هیچکس چیزی نگفت. فقط صدای قاشق احمد بود که به بشقاب میخورد. من هنوز…
بیشتر بخوانید » -
قسمت بیستم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت نوزدهم سرگذشت مارال بعد از عقد و لمس دستهای احمد عاقد چند برگه جلوی من آورد و…
بیشتر بخوانید » -
قسمت نوزدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت هجدهم سرگذشت مارال زن عمو جلوی اپن نشسته بود و زانوش رو بغلش گرفته بود. حتی به…
بیشتر بخوانید » -
قسمت هجدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت هفدهم سرگذشت مارال هوا تاریک شد. روی تخت نشسته بودم و هنوز اشک چشمم خشک نشده بود.…
بیشتر بخوانید » -
قسمت هفدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت شانزدهم سرگذشت مارال کنار ماشین ایستاده بودم و آفتاب روی صورتم میخورد، اما انگار زیر برف وایستاده…
بیشتر بخوانید » -
قسمت شانزدهم سرگذشت مارال
نگاهم نکرد سکوت افتاد. از اون سکوتهایی که پر از حرفهای نگفتهست. احمد به صندلی تکیه داد. با لبخند گفت:…
بیشتر بخوانید » -
قسمت پانزدهم سرگذشت مارال
یه نگاه کوتاه به من انداخت و من حرف نمیزدم که سرم داد زد: _خو یه چیزی بگو عه…. بغض…
بیشتر بخوانید » -
قسمت چهاردهم سرگذشت مارال
دستم ناخودآگاه مشت شد. یعنی چی «پاشین»؟ زنعمو سریع گفت: _کاظم… مارال حالش خوب نیست… عمو اخم کرد: _خوب میشه!تو…
بیشتر بخوانید » -
قسمت سیزدهم سرگذشت مارال
بلند شدم. لباس مدرسه رو در آوردم و تا کردم و گوشهی تخت گذاشتم. یه لحظه مکث کردم. انگار داشتم…
بیشتر بخوانید » -
قسمت دوازدهم سرگذشت مارال
چشمهاش خیس شد. گفت: _پس کی غصه تو بخوره؟ بغلم گرفت و با هم با های های بلند گریه کردیم.…
بیشتر بخوانید »