قسمت شانزدهم سرگذشت مارال
نگاهم نکرد
سکوت افتاد.
از اون سکوتهایی که پر از حرفهای نگفتهست.
احمد به صندلی تکیه داد. با لبخند گفت:
_سال دیگه بچه ی اولمون میاد روی این صندلی پهلوی خودم،دوسال بعدش دومی دوسال بعدش سومی و اووووو بریم تا پنجمی
بیشتر بخوانید: قسمت پانزدهم سرگذشت مارال
نگاهش کردم. برای اولین بار، مستقیم.
با حرص گفتم:
_من آدم نیستم؟وسیله ی جوجه کشی ام؟
ابروش بالا رفت.
خندید:
_نه زن منی!
دستهام یخ کرد. دلم خواست بلند شم برم. اما پاهام گوش نمیکرد.
غذا اومد. بشقاب داغ جلوم گذاشته شد. بوش حالم رو بدتر کرد.
گفت:
_بخور.
قاشق رو برداشتم. دستم لرزید. لقمه توی دهنم مزه نداشت.
انگار گلوم رو بسته بود.
احمد با رضایت نگاهم میکرد:
_آفرین…همینجوری حرفگوشکن باش، زندگیت راحتتر میشه.
اونجا بود که فهمیدم
برای احمد، این ازدواج عشق نبود، قدرت بود.
بعد آروم اضافه کرد:
_راستی…از فردا دیگه مدرسه نمیری.
قاشق از دستم افتاد. صداش توی رستوران پیچید.
نگاهش کردم. با ترس و ناباوری
گفتم:
_چی؟
با خونسردی گفت:
_زن من که مدرسه نمیره….حرف مردم در میاد.
دنیا دور سرم چرخید. لبهام لرزید:
_من… من درس دارم…آینده م چی میشه؟
لبخندش محو شد. صداش سرد شد:
_مارال،از این به بعد من تصمیم میگیرم.
سرم پایین افتاد. اشکهام رو قورت دادم.
دیگه هیچی از گلوم پایین نرفت.
وقتی از رستوران بیرون اومدیم، آفتاب تیز بود. ولی من سردم بود.
خیلی سرد!
باید به این آدم عادت میکردم یا اینکه فرار میکردم ولی من راه فراری نداشتم!!!!!
بیشتر بخوانید: قسمت چهاردهم سرگذشت مارال



