بلاگ
قسمت آخر سرگذشت فریبا
دیگه عقل برای من تصمیم نگرفت و من تسلیم احساسم شدم احساسی که باعث شد شرافتم رو از دست بدم.
وقتی همه چی تموم شد به خونه برگشتم.
منتظر بودم زنگ بزنه نازمو بکشه بگه چیزی کم و کسر ندارم اما اون حتی مثل هرشب پیام هم بهم نداد.
اون شب تا صبح خوابم نبرد.
هیچ پیامی نیومد. هیچ زنگی. هیچ “دوستت دارمی”
فقط یه سکوت بود، سنگین و خفهکننده، مثل آوار.
به گوشی زل زده بودم و همهی صداها تو سرم میپیچید:
“اول و آخر مال منی.”
“اگه دوسم داری، باید ثابت کنی.”
“پس همه چی دروغ بود؟”
اما حالا… حالا خودم برام دروغ شده بودم.
چند روز گذشت. هرچی پیام دادم، جواب نداد.
هرچی تماس گرفتم، رد کرد.
تو دانشگاه، وقتی از دور میدیدمش، حتی نگاهم نمیکرد.
انگار هیچوقت نبودم.
و من…
من مونده بودم با یه قلب ترکخورده، یه ذهن آشفته، یه تنِ بیپناه و یه ترس عمیق از همه چیز.
نمرهی اون درس رو داد اما به قیمت شرافتم.
یه شب بهش زنگ زدم جواب داد،اما خودش نه یه دختر بچه که صدای نازش توی سرم انقلابی به پا کرد.
صداش اومد”دخترم چرا گوشی منو جواب دادی”
آب توی سرم خشک شد و اشک هام بی اختیار میریختن.
من با یه مرد متاهل توی رابطه بودم و اون وقتی به هدفش رسید رهام کرد.
اون شب، بعد شنیدن صدای اون بچه،
یه چیزی تو دلم فرو ریخت.
نه از خیانت اون نامرد!
از خیانتی که خودم به خودم کرده بودم.
نفهمیدم چطور گوشی رو قطع کردم.
فقط اشک بود که میاومد و بند نمیاومد.
اشکی که برای “اون” نبود،برای خودم بود…
برای اون دختر سادهای که فقط میخواست کسی دوستش داشته باشه.
یاد اون شب افتادم…
وقتی گفت: “اول و آخر مال منی.”
ولی نگفت: “جز زن و بچهم!”
یاد اون لحظه افتادم که گفت:
“اگه دوسم داری، باید ثابت کنی.”
اما من هیچی از دوستداشتن نمیفهمیدم.
فقط خواستم با تموم وجود، یکی منو بخواد…
اما تهش چی شد؟
من موندم و یه خونهی تاریک!
یه اتاق پر از پشیمونی و یه روحِ شکسته که دیگه هیچوقت مثل قبل نشد…
از اون به بعد، دیگه کسی رو به زندگیم راه ندادم
نه به قلبم، نه به ذهنم!
لبخند زدم، اما دلخوش نشدم.
دوستداشتن یادم رفت،چون هربار خواستم عاشق بشم،ترسیدم یه دروغ دیگه باشه
یه بازی دیگه!
و اون مرد؟
همچنان سر کلاس میرفت، درس میداد، نمره میداد، لبخند میزد.
شاید به یه دانشجوی دیگه!
با همون نگاه، همون حرفا، همون لبخند مسموم.
ولی من؟
من دیگه اون دختر ممتاز ترم سوم نبودم.
من یه دختر شکسته بودم که آیندهش، عزتش، اعتمادش،با یه جملهی دروغ و یه احساس جعلی ویرون شده بود.