بلاگ
قسمت اول سرگذشت فریبا
ترم سوم دانشگاه بودم.
جزو دانشجوهای ممتاز.
نمرههام بالا بود، اساتید تحسینم میکردن، و حتی چند تا از بچهها یادداشتهامو برای خوندن میگرفتن.
اون روزا فقط یه چیز تو ذهنم بود: ساختن آیندهم. من میخواستم به همه ثابت کنم که میتونم موفق بشم، بدون اینکه به کسی تکیه کنم.
اما درست همون موقع، کسی وارد زندگیم شد که دنیا و ذهنم رو از مسیر خودش خارج کرد. یه استاد جدید، که از همون جلسهی اول متوجه نگاههای متفاوتش شدم. نگاههایی که بیشتر از چند لحظه روی صورتم، دستهام، حتی لبهام میموند.
اولش فکر کردم خیالاتیه. خودمو سرزنش کردم که شاید دارم زیادی حساس میشم. ولی هر جلسه، سنگینی اون نگاه بیشتر میشد. هر وقت سرم پایین بود، حس میکردم خیره نگاهم میکنه. وقتی جواب سؤالهاشو میدادم، لبخندهایی تحویلم میداد که با بقیه فرق داشت. یهجور خاص، یهجور خطرناک.
یه بار ازم خواست بعد کلاس بمونم و گفت میخواد راجعبه یه مقاله باهام صحبت کنه. حقیقتش دلم لرزید.
دلیلش رو نمیدونستم، ولی حس خوبی هم نداشتم.
موندم و در رو بست.
فضای کلاس یهدفعه سنگین شد. حرفهایی زد که مرزش با احترام خیلی باریک بود. گفت من خاصم. گفت نگاهم فرق داره.
اون استاد بود و منم دانشجو.
ولی اون مرزها رو پاک کرده بود.
میترسیدم نگاهش کنم شاید از ترس اینکه من هم دلبسته بشم.
چیزی نگفتم و فقط با سکوت اونجا رو ترک کردم.
شب تا صبح ،صبح تا شب به حرفهاش فکر میکردم.
کم کم من هم بهش فکر میکردم طوری که درس هام افت کرده بود و روزشماری میکردم برای اینکه ببینمش.
نمیدونم از کِی دقیقاً، ولی یه جایی توی همین فکر کردنها، دیگه فقط منتظر دیدنش نبودم، بلکه برای شنیدن یه جملهی خاص، یه نگاه بلندتر، یا یه مکث طولانیتر لحظهشماری میکردم.
اونقدر درگیرش شده بودم که نفهمیدم داره چی به سرم میاد.
یه روز گفت میتونه مقالهم رو بهتر کنه، اگه وقت بذارم و باهاش بیشتر کار کنم.
منم بدون اینکه فکر کنم، قبول کردم.
جلسهها بیشتر شد. دیدارها شخصیتر.
لبخندها نزدیکتر.
و من؟ من دیگه اون دختر محکم و مستقل سابق نبودم.
شدم دختری که هر روز بیشتر خودش رو گم میکرد.
من هیچی از اون استاد نمیدونستم.
یه روز از من خواست به خونه ش برم.
این جمله برای من سنگین بود و خانواده ی من اصلا اجازه نمیدادن با یه مرد حرف بزنم چه برسه به خونه ش برم.
ولی انگار عقل از سرم افتاده بود و خانواده رو دست به سر کردم و به بهونه ی رفتن به خونه ی دوست صمیمی به خونه ی استادم رفتم…….