بلاگ
قسمت دوم سرگذشت فریبا
تا رسیدم جلوی در خونهاش، دلم شور میزد.
نه از ترس اینکه کار اشتباهی میکنم، از ترس اینکه به اون دختری که قبلتر بودم برنگردم.
در رو خودش باز کرد. با لبخندی که همیشه پشتش چیزی پنهان بود.
با یه لحن نرم گفت: “خوش اومدی.”
و من، با قلبی که محکم میکوبید، پا گذاشتم توی خونهای که هیچوقت نباید واردش میشدم.
همه چیز اونقدر عادی و بیصدا پیش رفت که انگار سالهاست این مسیر رو میرم. نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم…
اما ته دل من یه زنگ خطر روشن بود.
چیزی تو اون فضا، توی نگاهها، حتی توی سکوتها، ناجور بود.
وقتی دستش رو جلو آورد تا یه لیوان شربت بهم بده، دستم لرزید.
وقتی نزدیکتر نشست، نفسهام تند شد.
وقتی شروع کرد از احساسش گفتن، دیگه شک نکردم: این مرد فقط یه استاد نبود.
و من فقط یه دانشجو نبودم براش.
اون نزدیکم شد و بی اختیار دستهام رو لمس کرد .
کنار گوشم پچ زد حرف زد پر از حرفهای عاشقانه از اینکه من تنها دختری هستم که توی زندگیش وجود داره،منم باور کردم.
دیدار ها بیشتر و بیشتر شد.
تماس ها نزدیکتر شد انقدر بهش وابسته شده بودم که اگه یه روز بهم زنگ نمیزد دیوونه میشدم.
اما بالاخره اون روز نحس رسید اون روزی که مثل همیشه منو به خونه ش دعوت کرد
با همون لبخند، همون صدای آرام، همون لحن عاشقپیشگی.
ولی یه چیزی فرق داشت.
رفتارش عجیب بود. نگاهش سنگینتر شده بود. مثل کسی که دیگه صبرش ته کشیده باشه.
دیگه حرف از مقاله و آینده نبود…
حرف از «ما» بود. از اینکه دیگه وقتشه، از اینکه اینهمه صبر کرده، از اینکه “اگه دوسش دارم، باید ثابت کنم.”
دلم آشوب شد.
گفتم “منظورتو نمیفهمم”
اما خوب میفهمیدم.
اون لحظه توی چشماش یه چیزی دیدم که قبلتر ندیده بودم.
نه فریاد زد، نه داد کشید. فقط آروم گفت:
“پس همه چی دروغ بود؟”
من ساکت شدم. نمیدونستم چی بگم.
بلند شدم که برم، ولی اون بین من و در ایستاد.
حرفهایی زد که اشکم رو درآورد.
تهدید کرد. گفت اگه برم، دیگه نمیخواد هیچوقت ببینتم.
گفت بهم نمره نمیده. گفت آبروی منو میبره.
اون لحظه، برای اولین بار فهمیدم چقدر سادهلوح بودم.
چقدر کور بودم.
و چقدر راحت به یه آدم اشتباهی، دل و ایمان و آیندهم رو سپرده بودم.
اون روز حالش خوش نبود.
دستم رو گرفت و به اتاق خواب برد و گفت “اول و آخر مال منی ثابت کن دوستم داری”