آرشیو برچسب ها:سمانه
قسمت دوم سرگذشت سمانه
دست هام طوری میلرزید و بدنم داشت بی حس میشد.
نتونستم حتی چیزی بگم که خواهر شوهرم گفت:
_بدنیست که باباجان یکم خوش نمکه!
خیلی ...
قسمت اول سرگذشت سمانه
سنی نداشتم که با پسری که فامیل بابام بود ازدواج کردم.
من دختر آرومی بودم به قدری آروم بودم که هرکی هرچی دلش میخواست بهم میگفت.
...