رمانرمان سریالی

قسمت چهارم عمارت آقا سلیم

– معلوم هست کجایی سلیم؟
من من کنان گفتم:
– تا شب برمیگردم
– سریع تر کلی کار سرمون ریخته
– چشم حاج آقا…
حاجی از عقد من خبر نداشت و قرار هم نبود چیزی بفهمه…
رفتم داخل و به منیره خانوم گفتم باید هرچی سریع تر منو ساحل حرکت کنیم:
– حالا ناهار میموندین بعد می رفتین
– نمیشه باید زودتر برگردم
یه طوری نگاهم کرد که انگار باهام حرفی داره:
– آقا سلیم، مراقب دخترم باش
– خیالتون راحت،قطعا از اون پیرمرد بیشتر مراقبشم
منیره خانوم سرشو پایین انداخت و من رفتم اتاق ساحل، با انگشت ته کاسه رو، پاک می‌کرد که با دیدن من هول شد….
دیدن این صحنه‌ها برای من آسون نبود.
جلو رفتم و گفتم:
– کم کم آماده شو باید بریم..
با خوشحالی گفت:
– خونه خودمون؟
چیزی نگفتم و سرگرم مرتب کردن کیفم شدم بلند شد و اومد جلو و گفت:
– آقا سلیم؟؟؟
– جانم
– دیشب فهمیدم خدا خیلی منو دوست داره، میدونی چرا؟
– نه… چرا؟
– اگه شما نبودین، الان باید زن اون پیرمرد چاق سیبیل کلفت میشدم آقا سلیم..
نمی دونست با حرفاش خنجر زد به قلبم:
– دیگه بهش فکر نکن ساحل جان در موردش هم حرف نزن
دستشو گذاشت جلوی دهانش و گفت‌:
– واییی من چقدر احمقم، نباید این حرفا رو جلوی شما بزنم خب میدونم روی من غیرت دارین، ناموستون هستم…خدایی شما خیلی خوشتیپ تر هستین.
خندیدم و گفتم:
– برو حاضر شو دختر خوب… فقط اگه کسی در مورد دیشب ازت سؤالی پرسید… بگو شوهرم گفته این مسائل شخصیه… هیچی نگی ها…
– چشم آقا سلیم…
هنوز نگاهم می‌کرد که دوباره مشغول آماده کردن وسایلم شدم که رفت و آروم مانتو پوشید و با رژ لباشو قرمز کرد و با همون روی لپش مالید… زیادی قرمز شده بود:
– بریم آقاسلیم؟؟
نگاهی بهش انداختم و با دستمال کشیدم روی لپای سرخش وسرشُ پایین انداخت چمدونُ از دستش گرفتم و گفتم:
– بریم…
یه طوری گردنشُ صاف گرفت و کنار من راه افتاد که خودم فهمیدم میخواد پُز بده.
ساحل نسبت به سنش درشت تر بود و قد بلندی داشت.
بیرون که رفتیم کلی آدم جمع بودن که با ساحل خداحافظی کنند.با دیدن ساحل خانوما و دخترا جلو اومدن.
از جمعیت خانوما عبور کردم و رفتم سمت صادق پدر ساحل…
از بعد مرگ حاج باباش، فقر زیادی رو تحمل کرده بود. ساحل چندتا خواهر بزرگتر هم داشت که از بعد فوت مادرشون، به خاطر ازدواج مجدد صادق، سمتش نیومده بودن.طوری که کد خدا میگفت هر سه تاشون اوضاع مالی روبراهی ندارن. جلوتر که رفتم صادق از روی صندلی بلند شد….

پیج اینستاگرام

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا