بلاگ
قسمت سوم عمارت آقا سلیم
منیره خانوم نفسی کشید و با گوشه ی روسریش اشکشو پاک کرد و گفت:
– الهی خیر ببینی آقا سلیم… دخترمو از دست اون پیرمرد نجات دادی
آروم گفتم:
– چرا راضی به ازدواجش بودین؟ چرا مقاومت نکردین؟
– شما هیچی نمی دونین آقا سلیم… وقتی صبحانه و ناهار و شامش ختم بشه به یه وعده. حاضری واسه ی اینکه نمیره بفرستیش خونه ی پیرمرد..
سرم رو پایین انداختم.
راست میگفت تو این مدت که روستا های مختلف رفته بودم معنیه فقر رو فهمیدم وقتی بچه ی پنج ساله با گوشت غریبه بود، دختر بچه ای که سه روز غذایی نداشت یادم اومدن، چیزی نگفتم
حواسم رو دادم به منیره خانوم و به صبحانه ی داخل سینی نگاه کردم و گفتم:
– اینا چی هستن؟
– اینا کاچی هستن…بنده ی خدا اقدس خانوم صبح زود بیدار شده برای ساحل درست کرده که بخوره جون بگیره آخه تو روستای ما رسمه… مراسم میگیرن ولی چون ما وضع مالی درستی نداشتیم اقدس خانوم یه قابلمه برای ساحل آورد
یه ذره انگشت زدم و گفتم:
– چه خوشمزه ست، برای منم خوبه؟
– نوش جانتون آقا سلیم
لبخند زدم و به اتاق رفتم. چشمم به ساحل افتاد و دلم نیومد بیدارش کنم .
همین که سینی رو، روی زمین گذاشتم چشماش رو باز کرد و بعد دوباره بست از حالت چشماش معلوم بود که خودش رو به خواب زده، با دستمالی کنارش بود، بینیش رو قلقلک دادم که خندید و چال گونه ش نمایان شد، بلند شد و نشست و گفت:
– آخ جون کاچی…
به قیافه ش زل زدم و گفتم :
– مثل اینکه خیلی دوست داری
صورتش رو به هم کشید و گفت :
-آره ولی هیچ وقت درست و حسابی نشد بخورم، همیشه روز بعد عروسی خونه ی عروس ها کاچی که میدادن بهم میگفتن دختر معنی نداره از اینا بخوره، ولی منو دوستم فرانک دزدکی ته قابلمه بودیم، آخرش دو هفته پیش فرانک عروسیش بود و خورد منم الان
قاشق رو برداشت و با اشتها میخورد بهش گفتم:
– فرانک چند سالشه که دو هفته پیش عروسیش بوده؟
– هم سن همدیگه هستیم از بعد عروسیش مامانم اجازه نداد ببینمش گفت اون دیگه بزرگ شده شوهر داره خوب نیست بری پیشش
تو حال خودش بود ولی دل منو کباب کرد چرا یه دختر تو سن کم، که هنوز میخواد بچگی کنه باید بشه خانوم خونه و همه میگن بزرگ شده. انقدر روی این موضوع حساس بودم که وقتی بهش فکر میکردم سرم درد میگرفت.
با صدای تلفن همراهم به خودم اومدم بابا بود. از اتاق بیرون رفتم و جواب دادم:
– جانم حاج آقا