رمانرمان سریالی

رمان عمارت آقا سلیم

رمان عمارت آقا سلیم به قلم دیدار

ژانر رمان : عاشقانه،هیجانی

تعداد صفحات : 700

خلاصه رمان:

صدای عاقد داخل گوشم پیچید. لرزش عجیبی تمام وجود دختر 14 ساله ی ضعیف و زیبا رو گرفته بود انگار شب و تاریکی براش، روشن تر به نظر می رسید.
عاقد برای بار سوم می خواند:
_دوشیزه ی محترمه سرکار خانوم ساحل خواجگی آیا بنده وکیلم شمارا به عقد دائم آقای سلیم امیری در آورم
مادرش زیر گوشش گفت که زبون باز کنه و بله بگه با لرز گفت:
_با اجازه آقام بله..
همه کل کشیدن و آقاش دستای سردشو درون دستای گرم من قرار داد.دستاش مثل ماهی تو دستم بند نبود و سر خورد.
رقص پایکوبی تو اون شب بی پایان حالمو بدتر می‌کرد.
تن داده بود به ازدواجی اجباری چون خواست آقاش بود.
دستشو گرفتم ومجبورش کردم برقصه. سرشو به زمین دوخته و نگاهش از فرش قرمز خانه ی حاج باباش کنده نمیشد.
شاباش هایی که روی سرش می ریختم، بچه هایی که دورش جمع بودن همه و همه باعث شد سرش گیج بره و یهو نشست:
_چیزی شده ساحل جان
فکر میکردقربانیه، قربانیه بدهیه آقاش و هوس من با صدای ظریفش لب زد:
_نه سرم گیج رفت چیزی نیس
_بشین استراحت کن چیزی نیست احتمالا فشارت افتاده
ازم میترسید حال بدی بهش منتقل کردم
مراسم تموم شد و مهمونا بعد از خوردن چلو کباب و نوشابه، یکی یکی میومدن جلوی ساحل و ازش میخواستندبرای دختراشون دعا کنه تا شوهر خوبی گیرشون بیاد.
قرار بود فردا به شهر بریم و برای همیشه پیش من بمونه.
مادرش داخل اتاق خوابی که دو تا طاقچه و در و دیوارش کاهگلی داشت، تشک دو نفره ای پهن کرده بود و تنهامون گذاشت.
انگار صدای قلبشو می‌شنیدم شدت تپش قلبش با هر قدمی که به سمتش برمی‌داشتم بیشتر می‌شد کنارش نشستم و سرش بالا نیومد.
خندیدم با دستم، زیر چونشو گرفتم و به سمت صورتم برگردوند:
_بیا بشین موهاتو باز کنم گیره ها تو سرت میمونه سردرد میشی
نتونست نه بگه و با ترس جلوم نشست و بهم پشت کرد.
دستمو که بردم لای موهاش لرزید، میدونستم استرس داره بلند شدم و روبه روش نشستم و سرمُ پایین گرفتم و بهش نگاه کردم.
از ترس‌ ساکت شد…..
با نگاه مهربونی بهش گفتم:
_میترسی از من؟
نفسشو تو سینه حبس کرد و سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و بعد خودشو جمع کرد.
آروم صورتشو نوازش کردم و گفتم:
_من بهت کاری ندارم برو لباستو عوض کن و بخواب
با لکنت گفت:
_آ… خه مادرم گفته….
دستمو روی بینیم گذاشتم که ساکت بشه و حرفی در مورد شب اول عروسی نزنه:
_من میرم بیرون تا راحت لباستو عوض کنی
از اتاق بیرون رفتم که مادرش جلو اومد:
_اتفاقی افتاده آقا سلیم؟ چیزی لازم ندارین؟
_نه دستتون درد نکنه
انگاری از درون خودخوری می‌کرد و دلش می‌خواست تو اتاق سرک بکشه، پرسید:
_ساحل خوبه؟
_چرا باید بد باشه؟
حرفی نزد و رفت.. یه ربع بعد وارد اتاق شدم.
با دیدن ساحل و اون حالتی روسری بسته بود، خندم گرفت و گفتم:
_چرا انقدر محکم روسریتو بستی؟
یه لبخند آرومی زد و پتو رو تا بالای سرش برد.
منم بالشمو برداشتم و با فاصله ازش دراز کشیدم.
دل تو دلم نبود، نمیتونستم اذیت شدنشُ ببینم.
هواسمو دادم بهش، دیدم تو اون هوای گرم عین بید میلرزید. بالای سرش رفتم که از ترس میل شد:
_چرا میلرزی؟
با صدای آرومی گفت:
_نه!!! نمیلرزم
_من دارم میبینمت… میخوای نخوابی؟
بهم پشت کرد و گفت:
_خوابم میاد
خندیدم و گفتم:
_باشه بخواب.. ولی نبینم میلرزی
بلند شد و نشست و بهم چشاشو دوخت و گفت:
_مامان میگفت شوهرم یه مرد چاق و سیبیل کلفته که پیرم هست موهاشو رنگ میکنه
از داخل پارچ براش یه لیوان آب ریختم و سمتش گرفتم:
_دروغ نگفته…
_دروغ نگفته؟ ولی شما که چاق و پیر نیستین؟
_یه سری چیزا هست که تو نمیدونی حالا فرصت زیاده برات توضیح میدم
لباشو مچاله کرد و با چشمای عسلیش به لبام چشم دوخت و من مجبور شدم بهش توضیح بدم:
_من تو رو به جای اون آقا از بابات خواستم
_یعنی منو خریدین؟
_نه میشه بعدا برات توضیح بدم؟
نگاه معصومانه ای که داشت منو وادار به خنده می‌کرد معلوم بود از اون دخترای زبر و زرنگ و خیلی کنجکاوه..وقتی که دید جواب سوالشُ نمیدم دوباره رفت زیر پتو و بعد از ساعتی دیدم به خواب عمیقی فرو رفته.
تا صبح پلک روی هم نذاشتم و تمام هواسم به ساحل بود.
صبح زود، کمی چشمام گرم شده بود که با صدای ضربه ی در بیرون رفتم.
مادر ساحل با سینی صبحانه پشت در بود. و بازم سوال شب قبلُ تکرار کرد:
_ساحل خوبه؟
خیلی جدی گفتم:
_چرا نگرانین ساحل عالیه نگران نباشین.. هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده
…..

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا