رمان

دانلود رمان دختری به نام چشمه

رمان دختری به نام چشمه به قلم دیدار

ژانر رمان : عاشقانع ، هیجانی

تعداد صفحات : 700

دختری به نام چشمه به قلم ریوان

خلاصه رمان:

نگاهم خیره به آینه بود.
از یاد برده بودم که دختری با چشم و ابروی مشکی و پوست سفید که رگ های آبی زیرش نمایان است با لباس عروسی که دلخواه خودش نبود روبه روی آن ایستاده.
تمام حرف هایمان در آن روز شوم درون سرم تکرار میشد.
پیر مردی که پایش لب گور بود با هیکلی تنومند ولی مغز کوچکش روبه روی من ایستاده بود و داد و هوار میکرد:
_مگه بهت نگفتم از پسش بر نمیای
_مهلت میخوام آقای صباغ
_2 ساله مهلت دادم نمیتونی
_اگه اینهمه سود روش نمیکشیدین که میتونستم
_ساکت شو… تقصیر منه به توی غربتی اعتماد کردم اون موقع بابات یه ماشین قراضه داشت، حالا یه دختر زبون دراز برام گذاشته..با چندتا سفته ای که معلوم نیست پول بشه
نگاهش را به پلیس داد:
_آقا دستبند بزن
_تو رو خدا آقای صباغ من آدم زندان نیستم رحمت بیاد
مکثی کرد و با جلو آمدنش دلم ریخت:
_تنها یه شرط داره اونم این که زنم بشی، با لباس عروس بیای توی خونه ی من و با کفن بیرون بری
همه ی بدنم یخ زد و موهای تنم سیخ شد.. انتخاب سختی بود باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب میکردم.
لحظه ای فکر کردم و جواب دادم:
_قبوله
صدای ترمه همبازی کودکی ام رشته ی افکارم را پاره کرد:
_واووو چه خوشگل شدی
چشمانم بارید و ترمه ادامه داد:
_چه مراسمی برات گرفته این یارو پیری… مادربزرگت میگفت آرایشگرت از بالای شهر اومده خونه و این شازده دوماد هم پول خوبی بهش داده
توان پاسخ دادن نداشتم و ترمه هم یک ریز لب حرف می‌زد و ثانیه ای سکوت نمی کرد.
با صدای مادربزرگم، ترمه حرفش را قطع کرد واز اتاق بیرون رفت.
پشیمانی از سر و رویم میبارید.
بغض گلویم را می‌فشرد.
ناگهان فکری به سرم زد.. مرگ و خلاصی از این دنیا.
از جلوی آینه دور شدم و لای در را باز کردم.
صباغ روی صندلی، با کت و شلوار سفیدی که بیشتر به کفن شباهت داشت نشسته بود و سیب گاز میزد.
درون دلم آرزو میکردم توی گلویش بپرد وجان دادنش را تماشا کنم.
پسر درشت هیکلش هم در کنارش نشسته بود و با دوستان خوش عیش و نوششان قاه قاه می‌خندیدند و منتظر رسیدن عاقد بودند.
حواسشان پرت بود.
سراسیمه بیرون جستم میخواستم به پشت بام بروم و به زندگی ام پایان دهم.
آهسته دانه دانه پله ها را بالا رفتم.
به پشت بام رسیدم، خلوت بود.. ترسیده بودم ولی نمی‌توانستم شبم را با صباغ صبح کنم.
چهره ی وقیح و خوفناکش که یادم آمد تا لب پشت بام رفتم.
چشمانم خیس اشک شد.
تمام تنم میلرزید.،چشمانم را بستم که یکدفعه دو دستم به عقب کشیده شد و در آغوش کسی افتادم.. با صدای دلچسبش دلم ریخت:
“چکار میکنی چشمه؟؟”

‏4 نظر درباره “دانلود رمان دختری به نام چشمه

  1. راحله خلیلی نسب گفت:

    سلام من هزینه ی کتاب رو پرداخت کردم ولی متاسفانه لینک دانلود رو برام نفرستادن

    1. ریوان گفت:

      به پشتیبانی بله پیام بدین rivaan_support

  2. عصمت حمزه گفت:

    سلام واریز کردم ولی لینک برام فعال نشده

    1. ریوان گفت:

      سلام وقت بخیر. به این آیدی توی بله پیام بدید rivaan_support

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *