رمان

داستان دوم به نوشته ریوان

داستان 2 به نوشته ریوان

ساعت ۹ شب بود و من مثل هرشب مشغول تمیز کردن و نظافت خونه بودم.
منوچهر هنوز خونه نیومده بود و بچه ها هم مثل همیشه توی سر و کله ی هم میزدن.
سینک ظرفشویی برق می‌زد و بوی کوکو سبزی بدجور گرسنه م کرده بود.
یه لیوان چای برای خودم ریختم و روی مبل نشستم که پسرم ضربه ای محکمی به سر دخترم زد.
دخترم روی زمین افتاد اولش فکر کردم مثل همیشه داره نقش بازی میکنه اما وقتی تکون نخورد ترسیدم و بالای سرش رفتم.
هرچی صداش زدم چشم باز نکرد و پسرم داشت از ترس زهره ترک میشد.
سرش داد زدم و گفتم:
_کشتیش خیالت راحت شد
و بعد سراسیمه با اورژانس تماس گرفتم.
تا وقتی که اورژانس رسید منوچهر هم وارد خونه شد.
با دیدن وضعیت دخترم نگاهی غضبناک به صورت نگران من انداخت و گفت:
_کدوم گوری بودی که بچه اینطوری بیهوش افتاده!
اون موقع داشتم توی غم دخترم بال بال میزدم و اصلا انتظار چنین حرفی نداشتم اما سکوت کردم و منتظر موندم اورژانس برسه.
حالا توی خونه بوی سوخته ی غذا پیچیده بود و بالاخره اورژانس رسید.
وضعیت دخترم رو بررسی کرد و گفت:
_نگران نباشید، به نظر می‌رسه که فقط بیهوش شده. باید به بیمارستان منتقلش کنیم تا معاینه بشه.
منوچهر با چهره‌ای نگران و مضطرب جلو اومد و با تشر گفت:
_چرا بیهوش شده؟ چه بلایی سرش اومده؟
پرستار که متوجه رنگ پریده و اشک های پسرم شد گفت:
_ممکنه به خاطر ضربه‌ای که به سرش خورده، دچار بیهوشی موقت شده باشه.
منوچهر با دست‌های لرزون دخترم رو توی آغوش گرفت و به طرف آمبولانس رفت. من هم دنبالش رفتم و دعا می‌کردم که همه چیز خوب پیش بره.
گریه های مبین پسرم جونم رو داشت بالا می‌آورد که جلو رفتم و گفتم:
_نگران نباش ما زود با متینه برمیگردیم
اما اون اصرار داشت دنبالم بیاد.
به بیمارستان رسیدیم و پزشکها سریع دخترم را به اتاق معاینه بردند.
منوچهر گوشه ای وایستاده بود و من و مبین توی راهرو منتظر موندیم و گریه میکردیم
بعد از مدتی، پزشک با لبخندی بر لب به سمت ما اومد:
_خوشبختانه وضعیت دختر شما پایداره. او دچار ضربه به سر شده، اما نیاز به مراقبت بیشتر ندارد. چند ساعت دیگر تحت نظر خواهیم بود و بعد می‌تونید ببریدش
منوچهر نفس راحتی کشید و گفت:
_خدا رو شکر. فکر کردم دیگه نمی‌بینمش.
به من نگاه کرد و گفت:
_چیزی نمونده بود که قاتل دخترمون بشی!
این حرفش مثل یه پتک سنگین به سرم خورد.
چرا قاتل؟
مگه چکار کرده بودم.
سر یه بازی این اتفاق افتاده بود.
به چهره ی مات و مبهوتم دوباره نگاه کرد و گفت:
_صبح تا شب تو خونه ای که مراقب بچه ها باشی!معلوم نیست چکار میکردی و سرت کجا بند بوده که این بلا سر دخترمون اومده!
این حرف‌های منوچهر مثل خنجر به قلبم فرو می‌رفت. احساس می‌کردم که تمام دنیا روی سرم خراب شده.
در حالی که بغضی توی گلویم نشسته بود، به چشمان پسرم نگاه کردم که با ترس و نگرانی به من خیره شده بود. اون هم نمی‌فهمید چرا پدرش این‌قدر عصبانی است.
با صدایی لرزان گفتم:
_منوچهر، تو هم می‌دونی که این فقط یه حادثه بود. من همیشه حواسم به بچه‌ها هست.
او با چهره‌ای درهم و عصبی ادامه داد:
_حادثه ؟؟، تو باید بیشتر مراقب باشی!من که میدونم یا سرت تو گوشیته یا پای تلویزیون داری سریال میبینی!
اون لحظه، احساس کردم که همه چیز در حال فروپاشیه.
منوچهر به جای اینکه کنارم باشه، داشت به من حمله می‌کرد. به خودم گفتم که باید آرامش خودمو حفظ کنم، اما کلماتش مثل زخم‌های عمیق روی دلم نشسته بود.
سمت اتاقی که دخترم بود رفتیم و وقتی چشم هاش رو باز کرد لبخند روی لبم نشست اما حس عذاب وجدانی که شوهرم بهم داده بود تا ابد از ذهنم بیرون نمی‌رفت.
روزها گذشت و مبین و متینه مثل همیشه باهم بازی می‌کردن اما هربار من یاد حرفهای اونشب منوچهر می افتادم.
لحظه‌هایی که من برای رنگ این زندگی تلاش می‌کردم اما اون فکر می‌کرد بیخیال بچه هامم و سرگرم خوشی های خودمم.
رفتارم از اون شب به بعد سرد شد شاید حسم بهش تغییر کرد با یه حرف با یه چیزی که شاید خودش هم هیچوقت بهش فکر نمی‌کرد ولی من اینو فهمیدم که توی سخت‌ترین شرایط هم تنهام و کسی نیست کنارم باشه.
یه رفتار در لحظه ای که شریک زندگی بهت احتیاج داره میتونه دیوار های محکم زندگی رو شل کنه و تا ابد ذهنش رو درگیر کنه..کاش همو درک کنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *