بلاگ
داستان اول به نوشته ریوان
به نام خدا.
من ملیکا هستم.
تازه دبیرستانم رو تموم کرده بودم که پسر همسایه مون که تازه از سفر برگشته بود اومد خواستگاریم.
انقدر خانواده ی خوبی بودن که مامان و بابام بدون تحقیق جواب مثبت دادن.
شب خواستگاری وقتی دیدمش حقیقتش منم ازش خوشم اومد. اون با لبخندی دلنشین و رفتاری مودبانه کنار خانوادهاش نشسته بود. صحبتها بین خانوادهها شروع شد و من هم از دور گوش میدادم.
هر بار که بهش نگاه میکردم، احساس میکردم که یک جاذبه خاصی بین ما وجود داره.
بعد از چند دقیقه، وقتی صحبتها به من رسید، قلبم تندتر میزد.
وارد اتاق شدیم و اون با متانت او از من سوال هایی پرسید و من هم خجالت زده جواب میدادم.
خوشحال بودم که این لحظه، شروع یک فصل جدید در زندگی منه.
شبانه روز بهش فکر میکردم و لحظه شماری میکردم روز عقد زودتر برسه.
تنها دختر بابام بودم و میخواست برام یه مراسم عقدکنون آبرومند بگیره.
توی این مدت سامان هم برو و بیا زیاد داشت و هر روز بیشتر از روز قبل بهش علاقه پیدا میکردم.
ولی انگار یه راز مخوف پشت نگاهش بود و هربار دلش میخواست در موردش حرف بزنه و یه چیزی درونش مانع میشد.
بالاخره روز مراسم عقد رسید.
صبح به محضر رفتیم.
وقتی نوبت به خواندن خطبه رسید، تمام وجودم پر از شوق و امید بود. اما توی دلم، اون راز مخوفی که توی نگاه سامان حس کرده بودم، منو نگران میکرد.
من و سامان محرم شدیم وقتی دست توی دست هم گذاشتم یه احساس عجیب توی دلم راه افتاد
بعد مراسم عقد وقتی سامان میخواست منو ببره آرایشگاه گفت:
_ملیکا من یه موضوعی رو باید باهات در میون بذارم.
سرتا پا گوش بودم که یهو گفت:
_ ولش کن
به آرایشگاه رفتم و دلم توی همین چندساعت براش تنگ شده بود.
بالاخره به مراسم رسیدیم.
همه چیز به زیبایی و با شکوه بود.
تالار پر از مهمون بود و شادی توی چهره همه موج میزد.
من در کنار داماد نشسته بودم و قلبم از هیجان تند تند میزد.
مراسم تموم شده بود و همه مشغول خوردن شام بودن و سامان هم هنوز قسمت مردونه بود.
یه زن که دست یه دختر بچه ی ناز رو گرفته بود نزدیکم اومد.
چشمهای خیس و سرخش نشون میداد یه غمی توی دلشه.
با دیدنش خنده از روی لبهام ماسید و وقتی به عمق چشمهای اون دختر بچه نگاه کردم یه چیز آشنا دیدم.
اون خانوم یه پاکت به من داد و گفت:
_دلم نمیخواست بهترین شب زندگیت خراب بشه ولی تو حق داری بدونی که سامان زن و یه بچه داره!
همینطور هاج و واج نگاهش کردم و با دیدن اون بچه که کپی برابر اصل سامان بود نمیتونستم حرفش رو باور نکنم.
فوری پاکت رو باز کردم و با دیدن اون زن کنار سامان وارفتم.
دلم نمیخواست آبروریزی بشه برای همین سکوت کردم تا مراسم به نحو احسن تموم بشه.
وقتی سامان به قسمت زنونه اومد دیگه حسم مثل قبل نبود.
یاد حرفش افتادم که میخواست قبل آرایشگاه بگه ولی نگفت.
اشکهام رو به زور نگه میداشتم و داشتم سکته میکردم.
سامان متوجه حال بدم شد و پرسید:
_چی شده ملیکا!؟
فقط با سکوت نگاهش کردم و هیچی نگفتم.
وقتی همه ی مهمون ها رفتن لحظه ای که قرار بود توی ماشین سامان بشینم،عبور کردم و سمت ماشین بابام رفتم.
سامان و پدر و مادرش هاج و واج نگاهم میکردن که پاکت رو چسبوندم به سینه ش و گفتم:
_من دلم نمیخواد زندگی یه زن دیگه رو خراب کنم.
سامان انگار همه چی رو خونده بود و گفت:
_بذار حرف بزنیم برات توضیح میدم!
_توضیح رو نباید الان بدی باید قبل اینکه عقد بشیم میگفتی!من نمیتونم با مردی که زن و بچه داره زندگی کنم.
مامانم مات و مبهوت فقط نگاه میکرد و بابام اصلا نمیتونست درک کنه که چی شده،فقط وقتی توی ماشین نشستم به راه افتاد.
تا خونه فقط گریه کردم و مامان و بابام ساکت بودن.
وقتی به خونه رسیدیم بابام به مامانم توپید که تو گفتی اینا درست و حسابی هستن!
اما مامانم فقط گریه میکرد.
با لباس عروس تا صبح بیدار موندم ولی تصمیم خودمو گرفته بودم.
گوشیم تا صبح انقدر زنگ خورد که خاموش شد اما صبح سامان با ظاهری ژولیده به خونه اومد و با اصرار زیاد بابام راهش داد که فقط حرفهاش رو بشنویم.
با چشمهایی که از بی خوابی پف کرده فقط نگاهم میکرد و یه دفعه گفت:
_ملیکا من بخدا دوستت دارم این مسئله رو هم برات توضیح میدم.
دلم میخواست بشنوم که گفت:
_من وقتی رفتم شهرستان برای کار این خانوم رو صیغه کردم و یه اشتباه محض،وقتی باردار شد فقط قبول کردم برای بچه ای که از ماست شناسنامه بگیرم اما اون بدعهدی کرد و افتاد به جون زندگی من!
بابام عصبی گفت:
_اینو باید قبل همه چی میگفتی تا من دختر بهت نمیدادم
_ولی من عاشق دختر شما بودم و دلم فقط اونو میخواست،گناه کردم درسته ولی….
پریدم توی حرفش و گفتم:
_سامان اما و اگر نیار من دیگه نمیتونم با تو باشم،برو و به خاطر بچه ت با اون زن زندگی کن…
_ولی اون زن رو دوست ندارم!
_اینو باید وقتی فکر میکردی که صیغه ش کردی،اون بچه گناهی نکرده اسیر هوس تو شده!
_بهم فرصت بده!
نمیتونستم اشکهای اون زن رو نبینم.
تصمیم من فقط طلاق بود و با کمک بابام سامان رو از زندگیم حذف کردم.
نمیدونم کارم درست بود یا غلط اما من نمیتونستم یه عمر با آه زنی زندگی کنم که مادر بچه ی سامان بود…