قسمت بیست و یکم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت بیستم سرگذشت مارال
هیچکس چیزی نگفت.
فقط صدای قاشق احمد بود که به بشقاب میخورد.
من هنوز لقمهای که توی دهانم گذاشته بود، قورت نداده بودم.
گلوم نمیپذیرفت.
شروع به عوق زدن کردم و داشتم بالا میآوردم که
زنعمو جلوتر اومد.
چشمهاش قرمز بود.
آروم، اما محکم گفت:
_مارال، اگه نمیتونی نخور دخترم
عمو با عصبانیت روی سفره کوبید:
_تو دخالت نکن طیبه! زیادی لوسش کردی!
زنعمو این بار ساکت نشد.
صداش لرزید، ولی ایستاد:
_یادگار برادرته…دست تو امانته اصلا اینو میفهمی؟؟
سکوت سنگینی افتاد.
احمد قاشق رو گذاشت.
سرش رو کج کرد و با یه لبخند سرد گفت:
_از امشب دیگه زن منه ،امانت هیچ کس دیگه ای هم نیست.
قلبم فرو ریخت.
زنعمو یه قدم جلوتر اومد، بازوی منو گرفت و میخواست منو از وسط سفره بلند کنه.
گفت:
_بریدین و دوختین،اسم این دختر رو توی شناسنامهی احمد آوردین…..نمیذارم دستت بهش بخوره احمد….نمیذارم اذیتش کنی!
عمو جلوی زنش وایستاد و گفت:
_به تو هیچ ربطی نداره،این دختر برادرزاده ی منه،تو نمیخواد دایه ی دلسوز تر از مادر بشی!
_دایه ی دلسوز تر از مادر نیستم بفهم…این دختر برای من فرقی با مریم نداره!
اما عمو داد کشید:
_ولی واسه من فرق داره…نمیخوام از گلو و شکم دخترم بزنم و خرج دختر برادرم کنم زوره؟
قلبم فرو ریخت.
تمام وجودم یک لحظه سرد شد.
مثل یک جنازه ی متحرک بودم.
دستم رو از توی دست زن عمو رها کردم و دوباره سر سفره نشستم که احمد گفت:
_این از شامی که برای دامادی داداشت پختی اینم از زنم که میخوای ازم محرومش کنی.
به صورت من نگاه کرد و گفت:
_پاشو آماده شو بریم خونه ی من…نمیذارم زنم یه ساعت دیگه اینجا بمونه
با اینکه قلبم آروم نبود بلند شدم.
اسیر گرگ بیابون هم میشدم بلند میشدم.
نمیخواستم یه ثانیه توی خونه ای بمونم که صاحبش،خوردن یه لقمه نون رو هم تو خونه ش رضا نداره.
توی اتاق رفتم.
همون چمدانی رو برداشتم که وقتی قرار بود بیام توی این خونه برداشته بودم.
قدرت نگهداری از اشکهام سخت بود اما نگه داشتم.
لباس هام رو عوض کردم و چمدونم رو برداشتم.
خواستم بیرون برم که در باز شد و احمد وارد اتاق شد
بیشتر بخوانید: قسمت بیست و دوم سرگذشت مارال



