داستان سریالیداستان

قسمت بیستم سرگذشت مارال

بیشتر بخوانید: قسمت نوزدهم سرگذشت مارال

بعد از عقد و لمس دستهای احمد عاقد چند برگه جلوی من آورد و بدون خوندن هیچ کلمه ای امضا کردم.

احمد نیشش تا بناگوش باز بود و اون هم امضا کرد.

بعد رفتن عاقد من هنوز نشسته بودم و دست‌هام را روی زانوهام جمع کرده بودم. احمد لبخند زد و گفت:

_وقت شامه، خانومی.

مریم مراقب بود دعوایی راه نیفته.

به آشپزخونه رفت و سفره رو آورد.

شام ساده ای که زن عمو درست کرده بود رو سر سفره آورد .

احمد با دیدن شام ساده گفت:

_مارال مگه نگفتم به طیبه بگی شام خوب درست کنه

هیچی نگفتم و اون هم ادامه نداد.

هیچ کس جز احمد و عمو چیزی نمی‌خورد. سفره ساده‌ای پهن شده بود، ولی همه چیز برای من بود، تهدید و تحقیر در هر لقمه.

احمد نگاهی به من انداخت و گفت:

_نگفتم زنم باید چاق بشه،چرا غذا نمیخوری؟

فقط به روبه رو خیره بودم.

احمد یک تکه نان برداشت و داخلش کمی کوکو گذاشت و با زور توی دهانم گذاشت. سعی کردم پس بزنم، اما دستش قوی بود و دهانم را باز کرد.

قلبم تند می‌زد و دلم می‌خواست فریاد بزنم، اما صدام توی گلو خشک شده بود.

عمو از کنار سفره نگاهم می‌کرد و گفت:

_حرف بفهم، مارال. این زندگی‌ته.

زن‌عمو از اتاق بیرون اومد و داد زد:

_تموم کن احمد! اینطوری میخوای خوشبختش کنی؟

اما احمد فقط لبخند زد و گفت:

_همینطوری بهتره، تا یاد بگیره روی حرف شوهرش نه نیاره!

نشستم و حس کردم زندگیم از همین الان به چنگ اون افتاده.

هر لقمه‌ای که مجبور بودم بخورم، مثل وزنه‌ای روی قلبم بود، و هر نگاه احمد مثل زنجیری دور دست و پام.

نمی‌دونستم چه کار کنم.

نمی‌دونستم چطور نفس بکشم.

تنها چیزی که می‌دونستم، ترس و نفرت بود، و حس می‌کردم هر لحظه‌ای که می‌گذره، یک قدم به باتلاق زندگی‌ای که هیچ راه فراری نداره نزدیک‌تر می‌شم.

بیشتر بخوانید: قسمت بیست و یکم سرگذشت مارال

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا