قسمت نوزدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت هجدهم سرگذشت مارال
زن عمو جلوی اپن نشسته بود و زانوش رو بغلش گرفته بود.
حتی به زن عمو هم نگاه نکردم و روی مبل نشستم.
عمو لبخند کریهی زد و گفت:
_خب احمدجان،تو مثل پسر منی مراقب امانت برادرم باش
احمد نگاهم کرد و گفت:
_میبرمش خونه م تا خانومی کنه!
نمیتونستم باور کنم این یه خواستگاری ساده ست.
وقتی زنگ در خورد دلم به شور افتاد.
اما وقتی عاقد وارد خونه شد انگار میخواستن سرم رو ببرن.
انگار قرار بود دست و پای من رو ببندن و هر بلایی که دلشون میخواد سرم بیارن.
میخواستم اعتراض کنم که یاد حرف عمو افتادم:”نون خور اضافه نمیخوان”
دیگه پذیرفتم.
با لباس معمولی روی زمین نشستم و احمد هم کنارم نشست.
دستهام سرد و بیحس، قلبم فریاد میزد ولی هیچ کس صدامو نمیشنید.
نشستم و به زمین نگاه کردم.
توی دلم، تنها چیزی که حس میکردم، ترس و فشار زندگی بود که تازه شروع شده بود.
صدای عاقد توی گوشم میپیچید و هر جملهاش مثل وزنهای روی شونههام بود. نفسم سنگین بود و هر بار که نگاه احمد به من میافتاد، قلبم از ترس و اضطراب میلرزید.
دستهام را به هم فشار دادم، دندونامو روی هم فشردم.
وقتی عاقد برای بار سوم جمله ش رو تکرار کرد با سختی گفتم:
_ب…بله…
صدای من ضعیف بود، لرزان و خسته، انگار خودم هم باور نمیکردم بله گفته باشم.
احمد لبخند زد، اما نگاهش اصلاً مهربان نبود؛ نگاهش مالکی و تسلطآمیز بود.
زنعمو با گریه نگاهم کرد.
چهرهاش پر از غم و نگرانی بود.
هیچ چیزی نگفت، اما با نگاهش میتونستم حرفهاش رو بخونم.
احمد خم شد و دستم روگرفت، نزدیک صورتم شد، و من یخ زده بودم.
حتی نمیتونستم نفس بکشم.
زنعمو وایستاده بود و از اتاق خارج شد، شاید نتونست بدبخت شدن منو تحمل کنه.
لباس ساده ی من به تنم سنگینی میکرد، و هر ضربه قلبم با ترس و خشم پر میشد. میخواستم زودتر این شب تموم بشه، اما این شروع ماجرا بود.
بیشتر بخوانید: قسمت بیستم سرگذشت مارال



