قسمت هجدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت هفدهم سرگذشت مارال
هوا تاریک شد.
روی تخت نشسته بودم و هنوز اشک چشمم خشک نشده بود.
مریم وارد اتاق شد.
صورتش غم داشت.
کیف لوازم آرایش توی دست هاش بود به همراه یک روسری سفید.
متعجب نگاهش کردم.
جلوتر اومد و گفت:
_مارال منو ببخش مجبورم یکم آرایشت کنم!
قلبم از ترس و خشم روز پر میزد.
لال شده بودم و با ترس نگاهش کردم:
_چرا مریم؟
کرم پودری از کیف درآورد و روی صورتم چند نقطه گذاشت و گفتم:
_چکار میکنی مریم چه خبره؟
قطره ای اشک از گوشه ی چشمش جاری شد و گفت:
_میدونم مامانم بعد این کار دق میکنه ولی بابام….
تمام حرفش رو خوندم و مثل یک عروسک بی حرکت وایستادم.
بعد از آرایش،روسری سفید رو،روی سرم انداخت و زیر گلوم گره داد و گفت:
_دلم نمیخواست این اتفاق بیفته!
حرف نزدم.
شوک شده بودم و زبونم بند اومده بود.
ناگهان صدای در بلند شد.
قلبم داشت از جا کنده میشد.
از پشت پنجره احمد رو دیدم که با لبخندی که انگار دنیا مال اون شده، وارد شد.
توی دستش گل و یک جعبه شیرینی بود و لباس دوماد تنش بود.
جسمم یخ زد.
دستهام نمیتونستند حرکت کنند و قلبم انگار میخواست از سینه بیرون بزنه.
زنعمو از پشت سرم گفت:
در باز شد و عمو توی چارچوب در ظاهر شد.
نگاهم رو خیره بهش دوختم که گفت:
_امشب هرچی گفتم میگی چشم فهمیدی؟
هیچی نگفتم.
در رو بست و پشت سرش مریم سراغم اومد و گفت:
_بریم قربونت برم!
بدنم به زور تکون خورد و از اتاق خارج شدم.
احمد به من نگاه کرد، نگاهی که نشون میداد صاحب همه چیز منه.
چیزی جز وحشت توی دلم نریخت.
احمد از روی مبل بلند شد و دسته گل رو سمت من گرفت و گفت:
_خوش اومدی عروس خانوم
من هیچی نگفتم.
فقط نگاه کردم و دلم پر از خشم و اضطراب شد.
نمیخواستم بپذیرم، اما میدیدم که همه چیز طبق نقشهی اون داره پیش میره.
بیشتر بخوانید: قسمت نوزدهم سرگذشت مارال



