بلاگ
قسمت چهل و دوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و یکم سرگذشت مارال
زن چادری سریع گفت:
_نه دختر خوب به ما اعتماد کن.
بازپرس از جاش بلند شد.
قد بلندش...
قسمت چهل و یکم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهلم سرگذشت مارال
بازپرس نگاهی به مامور خانوم انداخت و بعد پرسید:
_خانواده ت کجان؟
سرم رو پایین گرفتم و اش...
قسمت چهلم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و نهم سرگذشت مارال
آروم پرسید:
_اون زن چکارته؟
وقتی به المیرا رسیدم، مکث کردم.
اون جملهاش توی گوشم پیچید: «...
قسمت سی و نهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و هشتم سرگذشت مارال
همه توی اتاق یه لحظه ساکت شدن،معلوم بود از حضور یکدفعه ای بازپرس شوکه شدن.
قبل از اینک...
قسمت سی و هشتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و هفتم سرگذشت مارال
هنوز درست ننشسته بودم که یه خانوم با چادر جلو اومد.
نگاهش دقیق بود.
سمتم خم شد:
...
قسمت سی و هفتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و ششم سرگذشت مارال
سمت پنجره رفتم.
هیچی دیده نمیشد. شیشه انگار فقط دیوار بود، نه راهی به بیرون.
انگار ...
قسمت سی و ششم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و پنجم سرگذشت مارال
اخم هام توی هم رفت و گفتم:
_احمد دهنتو ببند...حالم ازت بهم میخوره با خرید کادو و خوراک...
قسمت سی و پنجم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و چهارم سرگذشت مارال
کمربند به بدن اون خورد و گفت:
_نکنید احمدآقا حامله ست گناه داره
احمد امون نداد و ا...
قسمت سی و چهارم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و سوم سرگذشت مارال
با دیدن اون صحنه قلبم یک لحظه نزد.
انگار تمام وجودم رو از من گرفته بودن.
هیچی نمیفهمیدم....
قسمت سی و سوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و دوم سرگذشت مارال
سعی میکردم اهمیت ندم ولی فایده نداشت.
گاهی توی آشپزخونه صدای پچ پچ میومد و این منو آزا...