رمان, رمان سریالی

قسمت اول عمارت آقا سلیم

قسمت اول رمان عمارت آقا سلیم

صدای عاقد داخل گوشم پیچید.
لرزش عجیبی تمام وجود دختر ضعیف و زیبا رو گرفته بود انگار شب و تاریکی براش، روشن تر به نظر می رسید.

عاقد برای بار سوم می خواند:
– دوشیزه ی محترمه سرکار خانوم ساحل خواجگی آیا بنده وکیلم شمارا به عقد دائم آقای سلیم امیری در آورم
مادرش زیر گوشش گفت که زبون باز کنه و بله بگه با لرز گفت:
– با اجازه آقام بله..
همه کل کشیدن و آقاش دستای سردشو درون دستای گرم من قرار داد.دستاش مثل ماهی تو دستم بند نبود و سر خورد.
رقص پایکوبی تو اون شب بی پایان حالمو بدتر می‌کرد.
تن داده بود به ازدواجی اجباری چون خواست آقاش بود.
دستشو گرفتم ومجبورش کردم برقصه. سرشو به زمین دوخته و نگاهش از فرش قرمز خانه ی حاج باباش کنده نمیشد.
شاباش هایی که روی سرش می ریختم، بچه هایی که دورش جمع بودن همه و همه باعث شد سرش گیج بره و یهو نشست:
– چیزی شده ساحل جان
فکر میکردقربانیه، قربانیه بدهیه آقاش و هوس من با صدای ظریفش لب زد:
– نه سرم گیج رفت چیزی نیس
– بشین استراحت کن چیزی نیست احتمالا فشارت افتاده
ازم میترسید حال بدی بهش منتقل کردم
مراسم تموم شد و مهمونا بعد از خوردن چلو کباب و نوشابه، یکی یکی میومدن جلوی ساحل و ازش میخواستندبرای دختراشون دعا کنه تا شوهر خوبی گیرشون بیاد.
قرار بود فردا به شهر بریم و برای همیشه پیش من بمونه.
مادرش داخل اتاق خوابی که دو تا طاقچه و در و دیوارش کاهگلی داشت، تشک دو نفره ای پهن کرده بود و تنهامون گذاشت.
انگار صدای قلبشو می‌شنیدم شدت تپش قلبش با هر قدمی که به سمتش برمی‌داشتم بیشتر می‌شد کنارش نشستم و سرش بالا نیومد.
خندیدم با دستم، زیر چونشو گرفتم و به سمت صورتم برگردوند:
– بیا بشین موهاتو باز کنم گیره ها تو سرت میمونه سردرد میشی
نتونست نه بگه و با ترس جلوم نشست و بهم پشت کرد.
دستمو که بردم لای موهاش لرزید، میدونستم استرس داره بلند شدم و روبه روش نشستم و سرمُ پایین گرفتم و بهش نگاه کردم.
از ترس‌ ساکت شد…

با ما همراه باشید..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *