روزی که اومده بودم روستاشون
صادق تو قهوه خونه آروم نشسته بود. داشت التماس میکرد به پیرمرد چاق و سیبیلو زبون نفهم:
_ندارم به مولا تو خرج سیر کردن زن و بچم موندم، حاج بابام کم به تو کمک نکرد یادت رفته؟ منو تو هم دوره بودیم رفیق بودیم تو هم که نیازی نداری
دودقلیون رو از دهانش انداخت بیرون و گفت:
_من این حرفا حالیم نمیشه، حاج بابات کاری هم کرد بعد پولشو تمام و کمال برگردوندم، فقط یه راه داری که خودت میدونی چیه
حالم دگرگون شد، هر چند وقت یکبار میرفتم روستا های اطراف شهر آمار فقرا رو پیدا میکردم و به کمک بابام و خیرین مؤسسه براشون آذوقه میبردیم.
چشمای صادق گریه میخواست دیدن یه پیرمرد که مقابل اونهمه آدم خوار شده آتیشم میزد.
پیرمرد خودخواه بلند شد و شکمش ازش جلو زد و رفت.
کنار صادق نشستم دستم روی شونه هاش بود.
منو نمیشناخت گفتم:
_به جای بدهی ازت چی میخواد
نتونست جلوی گریه شو بگیره:
_١٧سال پیش، بعد سر و سامون گرفتن دخترام خدا مهربانو رو ازم گرفت.. حاج بابا هنوز زنده بود… روز و شب نداشتم حالم خراب بود که زن آقام منیره رو آورد تو زندگیم. از همون اول زن بسازی بود فقط یه خواسته داشت… بچه دار بشه… حاج بابا هزینه ی دوا درمونش رو داد و خدا بهم یه دختر داد که مثل ماه بود….همه چی تا وقتی که حاج بابا زنده بود خوب پیش می رفت..بعد مرگش تب برفکی افتاد به جون گاوامون، گاوها یکی یکی مردن، من موندم و بدهی ها و طلبکارها…میرفتم کارگری اوایل بد نبود هرچی در میاوردم میدادم بدهی ها صاف بشه و طلب گنده ی رحمان موند که پام شکست و زمین گیر شدم رحمان هم اوایل هی بخشید و بخشید تا اینکه یه روز دخترمو دید… میگه حاضره بدهی رو با سودش ببخشه عوضش دختر دسته گل منو ببره خونش اونم نه واسه پسرش واسه خودش
خون تو رگام از جریان افتاد و با صدای لرزون پرسیدم:
_دخترت چند سالشه
_سنی نداره، خودشم راضیه زن رحمان بشه، انقدر سختی کشیده که خونه ی رحمان براش بهشته
باور نمیکردم یه دختر کم سن حاضر باشه زن مردی همسن پدرش بشه شاید به خاطر ایثار بود.
بهش گفتم:
_اجازه بده دخترت با من بیاد شهر
ازمن ترسید و گفت:
_دیگه چکارکنم دخترم رو دو دستی بفرستم بیاد شهر که سرنوشتش بشه مثل دخترای خیابونی؟
_آقا صادق میبرمش درس بخونه
بلند شد و گفت:
_نمیشه پسر جان انقدر خبر از دخترای شهر شنیدم که خونه ی رحمان امن تره.
نمیتونستم بیتفاوت باشم و بگم هرچه باداباد.
گفتم :
_دخترت رو به من میدی عقدش میکنم



