روی صندلی نشسته بود و در و دیوارها رو نگاه میکرد.
غذا سفارش دادم و روبروش نشستم. باید براش توضیح میدام که قراره کجا بریم:
_خب ساحل خانوم میخوام جواب سوال دیشب رو الان بدم
دستش گذاشت روی میز و چانه ش رو بهش تکیه داد:
_کدوم سوال؟
_اینکه چرا به جای پیرمرد چاق سیبیلو که موهاشو رنگ میکنه من نشستم کنارت..
خودش رو صاف کرد و گفت:
_آها… خب مهم نیست… الان خدا شمارو بهم داده
_ساحل، خوب به حرفام گوش کن،روزی که اومدم روستای شما و فهمیدم قراره زن رحمان بشی به آقات گفتم تورو بده ببرمت شهر درس بخونی ولی بابات بهم اعتماد نکرد… کد خدا منو میشناخت واسطه شد، باباتم شرط گذاشت عقدت کنم تا اجازه بده با من بیای. من آدمی نیستم که یه دختر کم سن رو که از خودم ١۵سال کوچکتره عقد کنم و ازش بخوام زنم باشه،اگه مجبور شدم عقدت کنم واسه این بود که بابات اجازه بده با خودم بیارمت
با تعجب به چشمام نگاه میکرد و حرف نمیزد ادامه دادم:
_منو تو یه عقد صوری کردیم فقط واسه اینکه بابات اجازه بده بیای با من
_صوری یعنی چی؟
_یعنی عقد الکی…
_یعنی من به شما محرم نیستم آقا سلیم؟
_محرم هستی ولی باید بریم باطلش کنیم
_یعنی طلاق؟
یه جوری گفت طلاق و بغض کرد که شک کردم کارم درسته یا غلط ولی فهمیدم بهش برخورد یه تیکه از جوجه کباب گذاشتم کنار برنجش و گفتم:
_ساحل من کارم اینه، ولی شرایط تو با همه فرق داشت بابای تو اجازه نداد بدون عقد بیای پیشم.. براش مهم بودی
یه تیکه برداشت و گاز زد و گفت:
_راستش آقاسلیم من نمیفهمم شما چی میگین حالا برسیم خونمون باهم حرف میزنیم
باید یه طوری بهش میفهموندم که خیلی سخت بود باید متوجه میشد که دخترای عمارت نباید از عقد ما چیزی بدونن.
وقتی دیدم داره با اشتها غذا میخوره دلم نیومد ادامه بدم اجازه دادم بعد از صرف ناهار حرف بزنیم.
تمام وقت به صورتش نگاه کردم و اصلا متوجه نشد، انگار نه انگار که ناراحت شده بود شیشه ی نوشابه رو سمتم گرفت و گفت:
_برام باز میکنین؟
فکر میکردم خجالیته ولی معلوم بود از اون دخترای زیرک و باهوشه.
وقتی غذاش رو خورد حساب کردم و بیرون رفتم. تو ماشین نشسته بود و داشت لباشو سرخ میکرد.
باید لوازم آرایششو ازش میگرفتم تا توی عمارت جلوی بقیه برام دردسر درست نکنه.
رفتم جلو و دیدم داره لباشو بهم میماله با جدیت گفتم…



