رمانرمان سریالی

قسمت هشتم عمارت آقا سلیم

_اینا چیه دم به دقیقه میمالی به صورتت

سرش رو پایین انداخت و زیر چشمی بهم نگاه می‌کرد انگار ازم ترسیده بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چرا آخه…
_تو روستای ما همه ی دخترا وقتی عروس میشن آرایش میکنن منم همون کارو میکنم، اینارم اقدس بهم داده گفته زن باید مدام رژ بزنه چشا‌شو سیاه کنه که شوهرش بخوادش، همیشه به دخترش میگفت تو انقدر به خودت نمیرسی، آخرش شوهرت طلاقت میده آخرشم طلاقش داد و برگشت خونه ی باباش من نمیخوام مثل اون بشم
یاد اقدس افتادم خنده اومد روی لبم یه خانوم میانسال که چشمای سیاهش بیشتر اون رو شبیه عجوزه کرده بود تا اینکه زیبا بشه..
مجبور بودم لوازم آرایش هارو ازش بگیرم هدفم محدود کردنش نبود ولی این کارا حواسش رو پرت می‌کرد.
یک ساعت مونده بود که برسیم باید براش توضیح میدادم قراره با چه کسایی زندگی کنه باید آماده ش میکردم جلوی دخترا از عقدمون لو نده:
_خب ساحل خانوم اول از همه شما خودت زیبا هستی نیاز نیست خودت رو بزک کنی… حالامیخوام بهت بگم قراره کجا بریم.
_کجا؟
سوئیچ رو چرخوندم و خواستم براش کامل توضیح بدم :
_ بابام حاج سلیمان، با دوستش آقا مصطفی خیریه دارن.. ۴سال پیش رفته بودم تو یه روستا که تعداد زیادی فقیر داشت. دیدم یه دختر که سنش زیاد نبود رو دارن به عقد پیرمردی در میارن که قیافه ی ترسناکی داشت.. دختره از ترس میلرزید و گریه میکرد… هیچکاری نتونستم بکنم..از اون روز چهره ی اون دختر یه لحظه از جلوی چشمم نمی‌رفت. انقدر که مجبور شدم برم پیش روانشناس… داشتم افسرده میشدم که فکری به سرم زد… اینکه کاری کنم این دخترا کمتر اذیت بشن تا تونستم دخترایی که بخاطر بدهیِ پدرشون قربانی میشدن پیدا میکردم پول طلبکارارو میدادم و بعضی ها رو می‌بردمشون شهر درس بخونن و به آرزوها شون برسن.
ساحل تو فکر بود نمیدونستم چه سؤالی تو سرشه یه طوری فکر می‌کرد که انگار هیچی از حرفای من نفهمیده.ادامه دادم:
_اونجایی که میخوایم بریم ۵تا دختر هست که تقریبا همسن هم هستین، هرروز معلم میاد بهتون درس میده، اگه به کاری علاقه داشته باشین براتون مربی میگیرم تا بهتون آموزش بده.. شبنم همیشه مراقب شماست …
اخماشو توی هم کرد و گفت:
_یعنی اونا رو هم عقد کردین آقا سلیم؟
خندیدم و گفتم:
_نه… اونا شرایط خوبی نداشتن و به راحتی خانواده هاشون اجازه میدادن بیان ولی من نتونستم تحمل کنم تو بمونی اونجا چون طلب رحمان رو هم میدادم شاید آینده ی خوبی در انتظارت نبود… مجبور شدم عقدت کنم…
_سر بابامو کلاه گذاشتین؟
_نه… خواستم تو هم خوشبخت بشی با اینکه ندیده بودمت حسم میگفت حقته خوشبخت بشی

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا