با صدای نازکی گفت:
_حالا کجا هست این جایی که میگین؟
_دخترا اسمشو گذاشتن “عمارت آقا سلیم”
ساحل ساکت شد و بعد چند دقیقه معصومانه خوابش برد چیزی نمونده بود که برسیم باید به ساحل میگفتم به دخترا درمورد عقد چیزی نگه کنار جاده وایسادم و آروم تکونش دادم با چشمای پف کرده میل شد و گفت :
_رسیدیم؟
_هنوز حرفای من تموم نشده بود که شما خوابیدی
با چشمای نیمه باز بهم نگاه کرد تا حرف بزنم:
_ساحل خانوم… دخترای عمارت نباید بفهمن منو تو عقد کردیم
گفت باشه و روشو اونطرف کرد دلهره داشتم میترسیدم دهن لقی کنه و لو بده اونوقت من بودم و هزارتا سوال و جواب حاج سلیمان و معصومه خانوم که سالهاست تو آرزوی دامادیه تنها فرزندشونن.
طوری که مادرم میگفت خدا منو بعد سالها بهشون داده و وقتی به دنیا اومدم دکترا جوابم کرده بودن… همیشه که منو میبینه میگه قربون قد و بالای رشیدت برم که یلی شدی برای خودت، میگه کی فکر میکرد بچه ای که دکتر بگه این میمیره حالا سرُمرُ گنده شده همدم منه پیرزن. منم دستاشو میبوسم و آروم میگیرم.
به عمارت رسیدیم یاس های رونده از روی دیوار آویز بودن و عطرش کوچه رو پر کرده بود.
بدون حرف من ساحل از خواب بیدار شد و دستاشو بهم قلاب کرد و کش و قوسی به خودش داد و گفت:
_رسیدیم
_بله رسیدیم… فقط یادت نره دخترا نباید چیزی بفهمن
حرفم براش مبهم بود:
_چیو بفهمن
پوفی کردم و گفتم:
_عقد منو تو رو دیگه…
ابروهاشو داد بالا و بلند گفت:
_آها… حله آقا سلیم خیالت راحت…
اونجا عمارت آقاجون پدر حاج سلیمان بود که به پدرم ارثیه رسید.
درُ بازکردم و با ماشین وارد شدم چه خاطره هایی با دیدن اونجا زنده میشد. خدا بیامرز کربلایی احمد همیشه تو حیاط بود و به باغچه ها رسیدگی میکرد و آرزوش بود بره کربلا.
بچه که بودم از آرزوش بهم گفت و تو همون سن قلکمو شکوندم تا با پولش بفرستمش کربلا که وقتی آقاجون فهمید خودش فرستادش.
ماشینُ خاموش کردم و با ساحل سمت خونه رفتیم شبنم همینطور که غر میزد خونه رو هم جارو میکرد. با صدای من میل شد و جارو رو خاموش کرد:
_عه آقا شما کی اومدین؟
یه نگاهی از سرتا پای ساحل کرد و گفت:
_هزارماشاالله خوش اومدی به عمارت آقا سلیم
ساحل سربه زیر همون قیافه ی مظلوم سر سفره ی عقدُ به خودش گرفت و تشکر کرد..
از شبنم خواستم ببرش تا با دخترا آشنا بشه، تو جمع دخترا شبنم از همه بزرگتر بود.



