صادق بازم قانع نشد.
تحمل نداشتم صبر کنم و میترسیدم صادق عجله کنه و دخترشو بفرسته خونه ی رحمان.
رفتم پیش کدخدای ده که منو میشناخت و صادق حرفش رو میخوند.
همون شب رفتیم خونه ی صادق..
اقدس خانوم، خانوم کدخدا با مادر ساحل حرف زد و راضی شدن. منم طلب رحمان رو دادم و گفتم پنج شنبه ی هفته ی دیگه واسه عروسی مهمون خبر کنن.
اون شب ساحل رو ندیدم اصلا برام مهم نبود ببینمش فقط چیزی که اهمیت داشت این بود که اون دختر رو از، ازدواج اجباری تو سن کم نجات بدم.
از فکر بیرون اومدم و دستمو سمت صادق گرفتم:
_از هفته ی آینده چند نفر میان واسه تعمیر خونه، یکی دوتا گاو هم میارن تا با شیرشون خرج زندگیت رو دربیاری، میگم تلفن هم بکشن که هر وقت منیره خانوم دلتنگ ساحل شد باهاش حرف بزنه و هرکاری هم که داشتین به خودم بگین… به زودی هم حق اون ربا خوار هوسباز رو، میزارم کف دستش…
دستمو با دوتا دستاش گرفت و گفت:
_خدا خیرت بده آقا سلیم
از بچگی این جمله حال خوبی بهم میداد و به بابام زیاد میگفتن.
حاج سلیمان پدرم معتقد بود کار خیره که زندگی رو قشنگ میکنه و هرروز هم برکتش رو تو زندگیمون حس میکردیم.
به ساحل اشاره کردم که اومد سمتم.
منیره خانوم با آب و آیینه و قرآن پشت سرمون راه افتاد.
ساحل گریه ش گرفته بود و از بغل مادرش جدا نمیشد.
در ماشین رو باز کردم و ازش خواستم بشینه و بعد از خداحافظی به راه افتادیم..
چند لحظه ای سکوت کردم تا گریه کنه
بار اولم نبود با یه دختر سن پایین تو ماشین تنها بودیم ولی ساحل با همشون فرق داشت و اولین دختری بود که به من محرم شد و اگه آقام میفهمید محال بود اجازه بده به کارم ادامه بدم.
باید براش توضیح میدادم عقدمون صوریه و باید از هم جدا بشیم.
نمیدونستم چطوری بهش بگم که متوجه بشه.. دختر باهوشی به نظر میومد تصمیم گرفتم موقع ناهار سر میز براش توضیح بدم که قراره کجا بریم.
یه رستوران بین راهی بود که از غذاهای رستوران مطمئن بودم.
از ساحل خواستم پیاده بشه و از خدا خواسته اومد پایین:
_اینجا رستورانه؟
_بله
_عروس اقدس همیشه تعریف میکرد با شوهرش رفتن رستوران
از طرز حرف زدش، حالت لباش خندم میگرفت یه لبخند زد و گفت:
_یه بار لیلا رو هم برده بودن لیلا نصف غذاش رو میخواسته برای من بیاره که وحید برام یکی کامل خریده منم نشستم با مامان و بابام خوردم.
می دونستم آدمایی که محتاج واقعی هستن، بخشنده ترن…
این رمان کاملش موجود میباشد



