رمان

داستان چهارم به نوشته ریوان

با حرص گفتم:
_یعنی چی “می‌خوان برگردن به هم”؟ تو چی؟ تو کجای این تصمیمی؟
صدام بلندتر شده بود، اما بغض نمی‌ذاشت قوی باشه.
مادرم!
نه، زنِ زندگیِ من، مادرِ واقعی‌تر از هر خون،نفسش رو آه‌وار بیرون داد.
_من تصمیم گرفتم برم، پناه.
دلم فروریخت.
_چی؟ کجا بری؟
_این خونه دیگه خونه‌ی من نیست… اون برگشته، و من نمی‌خوام شاهد برگشتنش به زندگی شما باشم.
اشکش دوباره چکید.
پوزخند تلخی زدم.
چند لحظه سکوت بین‌مون نشست. بعد، انگار صدا از ته دلش اومد:
_پناه… من نمی‌خوام تو رو از مادرت بگیرم.
_اما من تو رو می‌خوام.
صدای خودم بود. واضح!
لرزون!
از درونم اومده بود:
_من اونو نمی‌شناسم. حتی اگه خونی که توی رگ‌هامه از اونه، اما قلبم مال توئه مامان.
اشکاش تندتر شد.
سمتم اومد. بغلم کرد.
_تو همیشه دختر من می‌مونی، حتی اگه فردا بری پیش اون. حتی اگه هرگز دوباره نبینمت.
دلم شکست و گفتم:
_انقدر بچه نیستم که محبت تو رو یادم بره،اگه تو از این خونه بری منم همراهت میام
_ولی مادرت تو رو میخواد
داد زدم:
_اما من مادری رو که ولم کرده نمیخوامممم مامان!
مادرم سرش رو پایین انداخت. شونه‌هاش می‌لرزید. صدای هق‌هقش آروم توی فضای اتاق پیچید.
بهش نزدیک شدم. دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش. گفتم:
_نمی‌ذارم بری، نمی‌ذارم تنها شی، چون اگه تو بری، من دیگه کسی رو ندارم…
با صدایی خفه گفت:
_اما تو یه مادری داری که دنبالته، که برگشته…
پریدم وسط حرفش:
_برگشته یا اومده چیزی رو که یه‌روز ول کرد رو پس بگیره؟ اومده که چی؟ که دوباره بسازه؟ چیزی که اصلاً نساخته بود؟
اشک‌هاش جاری شدن. گفت:
_شاید حق داشته باشه یه بار حرفشو بزنه، شاید تو حق داری بدونی…
چند لحظه سکوت کردم. بعد نفس عمیقی کشیدم. انگار همه‌ی دردها از راه حلقم بالا اومدن و دوباره فرو رفتن.
آروم گفتم:
_باشه… بذار ببینمش. فقط یه بار. اما فقط برای اینکه بدونم… چرا؟
با چشمای نگران نگاهم کرد و دستم روی شونه ش نشست:
_هیچ‌وقت یادم نمی‌ره کی شبامو کنارم بود. کی تب‌هامو گرفت. کی بغضامو فهمید بدون اینکه چیزی بگم.
خونه تاریک بود. اما توی دلم، انگار یه نور کوچیک روشن شده بود. نوری که از حقیقت می‌ترسید، ولی می‌خواست بره دنبالش.
زمزمه کردم:
_فردا… می‌خوام ببینمش.
و اون شب، برای اولین بار تو عمرم، حس کردم قراره با گذشته‌ای روبه‌رو شم که هیچ‌وقت منتظرش نبودم.
فردا رسید.
یه روز خاکستری. نه بارون، نه آفتاب.
هوا مثل دل من، معلق. بی‌تصمیم.
مادرم برام یه لباس ساده‌ی سرمه‌ای کنار گذاشته بود. نگاهم کرد، لبخند زد، اما چشم‌هاش هنوز خیسی دیروز رو داشتن.
قبل از اینکه از خونه بیرون بریم، جلوی در ایستاد و گفت:
_هر چی شد… هر احساسی که داشتی، مجبور نیستی چیزی رو زود انتخاب کنی. فقط خودتو گم نکن، پناه.
سری تکون دادم.
با هم رفتیم.
یه خونه‌ی قدیمی توی یه کوچه‌ی خلوت. پنجره‌هاش زرد بودن، مثل خاطره‌های کهنه.
در باز شد.
یه زن ایستاده بود.
موهای روشن، کمی فر، با شالی که بی‌دقت روی سرش افتاده بود.
لبخند زد، ولی اون لبخند… مثل لبخندای توی اون عکس بود. مصنوعی!
چیزی تو دلم تکون خورد. نه از جنس عشق. بیشتر یه جور ترس!
مادرم کنار رفت.
اون زن یه قدم جلو اومد و با صدایی آروم گفت:
_سلام پناه… چه‌قدر بزرگ شدی.
صدام درنمی‌اومد.
نگاش می‌کردم و فقط یه جمله تو ذهنم می‌چرخید:
«این زن منو رها کرده بود.»
رو‌به‌روی هم نشستیم.
اون زن مدام نگاه ازم می‌دزدید. انگار می‌ترسید واقعیت چشم‌هام رو ببینه.
آخر گفت:
_می‌دونم حق ندارم چیزی بخوام. ولی… ولی اون روزا، وقتی تو رو گذاشتم و رفتم، جوون بودم، بی‌پناه، ترسیده… فکر می‌کردم اگه برم، همه‌چی بهتر می‌شه.
درد خنده ای کردم و گفتم:
_و شد…خیلی بهتر شد…حالا چرا برگشتی!
چشم‌هاش پر از اشک شد:
_شاید برای تو شد ولی برای من هیچ‌وقت نشد!
نفس عمیقی کشیدم. دلم پر بود، ولی نمی‌دونستم از چی بگم. از شبایی که تب داشتم و زن زندگی‌م دستمو گرفته بود؟ از نقاشی‌هایی که براش کشیده بودم و با افتخار زده بود به دیوار؟ از اولین روز مدرسه که گریه‌هامو اون آروم کرد؟
پرسیدم:
_الان برگشتی که چی؟ بگی مادری؟ می‌خوای جای اونو بگیری؟
هنوز گریه می‌کرد و گفت:
_نه… من فقط می‌خوام بدونی که من… هنوزم دوستت دارم. هرچند شاید دیر شده باشه…
چند لحظه سکوت کردم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم. اون‌جا، وسط سینه‌م، یه زخم باز شده بود.
نه برای اون زن، برای خودم.
بلند شدم.
نگاهش کردم:
_تو شاید مادر من باشی… اما اون، “مامان” منه.
برگشتم سمت در.
مادرم هنوز همون‌جا ایستاده بود. چشم‌هاش از اشک برق می‌زد.
رفتم سمتش. دستش رو گرفتم و گفتم:
_من انتخابمو کردم،حتی اگه بابام اونو بخواد من تو رو می‌خوام….
اون روز، با هم از اون خونه بیرون زدیم.
هوا هنوز خاکستری بود، اما انگار یه آفتاب کوچیک توی دلم طلوع کرده بود.
نه برای گذشته،
برای مادری که «مونده بود».
پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *